X
تبلیغات
ساغـــــــــــــــــــــر مــــــــــــن
هر کس به آب اطمینان داشته باشد هرگـــــز تشنـــــــه نمی شود

هزاران سال است که جوامع با استفاده از محیط زیست ، سلامت و توانایی خود را مصون از عوامل مخرب زیستی نگهداشته اند .

مطالعات تاریخی نشان داده است که  هماهنگی و همسازی با محیط زیست در تمامی ساختارهای تمدن های باستانی اصل مهمی بوده که همیشه رعایت می شده است .

مهمترین بخش هماهنگی انسان با محیط زیست در بخش سلامت و درمان بوده است . سلامت و درمان  در محیط های تمدنی گذشته همواره بر بیماری متمرکز نبوده است . بلکه بر پیشگیری و بازدانده گی تاکید شده است .

کاشت و نگهداری گیاهان و درختان دارویی در محیطهای شهری به منظور  پیشگیری از بیماری در تمدن های باستانی عاملی بوده است که با کشت و زرع – کاشت درختان و بوته های خاص – نگهداری و حفاظت اززیستگاه های ویژه -... توازن و تعادلی میان " انسان با محیط زیست را پدید می اورد. 

 در تمدن باستانی ایران :  کشت درختان بید مشک ، بلوط، عناب ، اکالیپتوس ،  بید و ... با عطر و بوی فرح انگیز که نشاط آور است  و عاملی برای پیشگیری از افسرده گی ، در تمدن رم با نگهداری و استفاده از سیر به عنوان  عاملی در پیشگیری از بیماریهای میکروبی – ویروسی – در تمدن چین با استفاده و کاشت ترب – کلم و ... از بسیاری بیماریها و آلوده گی های محیطی پیشگیری می شده است .

در آن سوی ساخت و ایجاد چشم اندازهای زیبا ، عامل دیگری بوده است که به وسیله ی آن آرامش و بهداشت روانی را مهیا می ساخته اند .

در بسیاری از متون باستانی – آب ، گیاه ، عطر ، زیبایی و تمیزی ...- به عنوان نماد هایی برای سلامت روانی و شادی انسان ها استفاده می شده است . این همان عواملی است که در تمدن باستانی ایران و بین النهرین : وجود حوض های آب در خانه ها –  میدان های عمومی – شهرها را به همراه بوستان های معطر و درختان دارویی الزامی کرده است و به نمادی از معماری و مبلمان شهری تبدیل کرده است .

در آن سوی ، در تمامی تمدن ایران باستان که تا اواسط قرن بیستم در میان جامعه ی سنتی متدوال بود . همیشه تاکید برآن بود که در چشم اندازهای زیست محیطی انسان از درختان و بوته های مفید و مثمر استفاده شود .

وجود درختان توت در اغلب مناطق بیابانی – کاشت نارنج در خیابان ها و میدان های عمومی - ...بیانگر آن است که خرد عمومی به بسیاری از وجوه زندگی ، سلامت ، اقتصاد شهری ، تامین مواد حیاتی بدن و ... توجه کافی داشته است .

در عین حالی که اغلب دامداران با غرق مناطق خاص و بستن کیسه های بذر گیاهان دارویی خاص کوشش می کردند که از دو روش برای پیشگیری و درمان جمعی استفاده می کردند . نخست آن که با خوراندن داروهای گیاهی خاص به دام ها ، فرآورده های دامی " شیر ؛ پنیر ، ماست و گوشت مغذی سرشار از داروی طبیعی " تولید می کردند . در عین حال بقا و ماندگاری داروهای گیاهی را در محیط  قطعی می کردند . سازوکاری که باعث می شد در صورت نیاز " شهروندان بسیاری " از آن منابع دارویی بهره مند شوند .

دراواسط قرن بیستم با گسترش استفاده از درختان و گیاهان مهاجر " بوستان ها و پارکهایی " متدوال شد که در آن درختان – بوته ها – درختچه هایی در شهرها و محیط های انسانی گسترش یافت که در آن درختان غیر مثمر و ناهمساز با اکوسیستم  جای درختان و گیاهان بومی را گرفتند . گیاهانی که  ضمن هدر دادن آب های بسیاری ( نظیر چمن های منتقل شده از انگلستان به سایر نقاط دنیا ) ، نیاز به رسیده گی و محافظت بی نهایتی را طلب می کردند .

وجود گونه های خارجی و غیر بومی  " پوشش گیاهی – درختی " چند ین مشکل زیست محیطی را پدید آورد : 1- همراه با خود بیماریهای گیاهی نامتعارفی را به همراه آورد . 2-  باعث اتلاف آب و نابودی خاک بسیاری شد 3-  درختان و گیاهان بومی را محو ساخت  واز همه مهمتر :

اقتصاد شهری – انسانی را از منابع غذایی – حیاتی بومی همچون توت ، نارنج ،عناب،بیدمشک ، گیلاس و ...محروم ساخت . و عطر و شمیم سنتی – بومی را از میان برد .

اقتصاد شهری – انسانی ، تنها با فقدان منابع رایگان ویتامین و مواد حیاتی به چالش کشیده نشد . از آن بدتر آن بود که ساختار پیشگیری – درمانی بومی که با انسان های منطقه سازگار بود ، از میان رفت . و بجای آن سم ها ، کود های شیمیایی ، داروهای شیمیایی جایگزین شد . عواملی که همگی اثرات جانبی – مخرب بزرگی بر زیستگاه های انسانی بر جای گذاشته و انسان را هر لحظه ضعیف تر نمود .

+ نوشته شده در  سه شنبه پانزدهم اسفند 1391ساعت 9:45  توسط م. ساغری  | 

سرطان، سوغاتی که ارزان وارد می‌شود/

«سرطان» و «چین»... این دو کلمه حتی اگر در ظاهر هیچ ارتباط منطقی‌ای با هم نداشته باشند؛ وقتی پای محصولات بی‌کیفیت وارداتی به میان می‌آید، معادل یکدیگر قرار می‌گیرند. چین حالا با ردپایی که از خود در تمام معضلات روزمره به جا گذاشته، برای بیشتر مصرف کننده‌های ایرانی به اندازه سرطان ترسناک شده است. به اندازه هوای آلوده و داروی بی‌کیفیت و محصولات غذایی سرطان‌زا.

به گزارش مهر، دو هفته از زمانی که وزیر کشاورزی به مجلس رفت تا درباره سرطان‌زا شدن محصولات کشاورزی به نمایندگان توضیح دهد می‌گذرد و حالا مشخص شده که دلیل آلوده بودن برخی محصولات کشاورزی استفاده از کودهای چینی آلوده است. کودهایی که حبیب برومند داش قاپو، عضو کمیسیون کشاورزی مجلس می‌گوید تاریخ مصرف گذشته بوده اند و تولیدکنندگان بخش اعظمی از محصولات کشاورزی شان را با آنها تغذیه می‌کردند.

هرسال 70 تا 90 هزار بیمار به آمار سرطانی‌های کشور اضافه می‌شوند که یک سوم آنها از این بیماری می‌میرند. این در حالی است که 30درصد از بیماران سرطانی بر اثر محصولات کشاورزی مسموم دچار این بیماری شده اند و ایران را در اولین رتبه سرطان معده در جهان قرار داده اند.

آلودگی محصولات کشاورزی ایران آنقدر دردسرساز شده که حالا حتی خارجی‌ها هم محصولات صادراتی ایران را به دلیل نداشتن استانداردهای لازم مرجوع می‌کنند و این محصولات دوباره به بازار داخلی برمی گردد. اما آلودگی مواد غذایی تنها ضرری نیست که چینی‌ها به سلامت ما وارد می‌کنند. چین با صادرات بی‌کیفیتش هر چند وقت یک بار جنجالی به پا می‌کند که «آلودگی»، «سرطان» و «خطر» وجه اشتراک همه این جنجال‌ها هستند.

زندگی چینی؛ از تولد تا مرگ

نوزادان امروزی با کابوس شیرخشک‌های آلوده چینی بزرگ می‌شوند، پا در کفش‌های غیراستاندارد چینی راه رفتن را یاد می‌گیرند، با اسباب بازی‌های آلوده چینی بازی می‌کنند، در هوایی نفس می‌کشند که لنت ترمزهای چینی آن را سرطان‌زا کرده و از محصولاتی می‌خورند که با کودهای آلوده چینی کشت شده‌اند.

در سال 88 بیش از 53هزار کودک چینی به خاطر مصرف شیرخشک‌های آلوده به ملامین بیمار شدند و مرگ 4نفر از آنها متولیان بهداشتی کشورها را به تکاپو انداخت تا جلوی واردات و توزیع این شیرخشک‌ها را بگیرند. آنها دامنه احتیاط را گسترده‌تر کردند و جلوی واردات شکلات و فراورده‌های دیگر شیری را هم از چین گرفتند. حتی صندوق کودکان سازمان ملل متحد و سازمان بهداشت جهانی، تولید و فروش شیرخشک آلوده چینی را محکوم کرد و دولت چین مجبور شد با شرمندگی اعلام کند که در 22 نوع شیرخشک ساخت این کشور، افزودنی غیرمجاز ملامین به کار رفته و وعده اعدام مجرمان را به رسانه‌های بین المللی بدهد.

اگر چه در آن دوران معاون وقت غذا و داروی وزارت بهداشت گفت که «ایران هیچ نوع واردات مستقیم شیرخشک از چین نداشته و جای هیچ گونه نگرانی وجود ندارد» اما آمارهای گمرک نشان می‌داد در سال 88، حدود 15 تن شیر خشک از چین وارد ایران شده است.

آلودگی شیر خشک‌های چینی به این دلیل بود که چینی‌های متقلب شیر خام تولیدی را با آب رقیق می‌کردند و برای اینکه در آزمایش‌های کیفی میزان پروتئین آن کافی باشد به آن افزودنی غیر مجاز ملامین صنعتی اضافه کرده و آن را روانه بازار می‌کردند. ملامین یک ماده آلی با پایه شیمیایی است و  معمولاً در پلاستیک‌ها، چسب‌ها، وایت بردها و... استفاده می‌شود. این ماده باعث ایجاد سنگ مثانه و سنگ‌ کلیه می‌شود و در شکل پیشرفته تر ممکن است نارسایی کلیه و حتی مرگ را در پی داشته باشد.


بازی با مرگ


سناریوی آلودگی محصولات چینی در بازار اسباب بازی‌هایی که چینی‌ها آن را قبضه کرده اند هم تکرار می‌شود. بیشتر از 95 درصد اسباب بازی‌های موجود در بازار ایران، چینی است و این درحالی است که بیشتر کشورهای دنیا ورود اسباب بازی از این کشور را ممنوع کرده اند. حتی مدتی قبل در آمریکا بیشتر از 20میلیون اسباب بازی ساخت چین به خاطر دارا بودن رنگ‌های سربی و مواد سمی منهدم شدند. وزارت بهداشت این کشور اعلام کرده بود که تماس دست کودکان با اسباب بازی‌های غیراستاندارد چینی به کبد، شش‌ها و سیستم هورمونی بدن آنها آسیب می‌رساند چرا که این اسباب بازی‌ها از مواد بازیافتی ساخته می‌شوند و میزانسرب و کروم در آنها بیش از حدمجاز است. تحریم اسباب بازی‌های چینی در دنیا آنقدر بالا گرفت که در همان روزها رئیس یکی از شرکت‌های سازنده این اسباب بازی‌ها در چین، خودکشی کرد!سامانه هشدار «راپکس» اروپا هم چند ماه قبل اعلام کرد حدود 1800 کالا به خصوص البسه و منسوجات، اسباب بازی و وسایل نقلیه موتوری ساخت چین خطرناک ارزیابی شده اند چرا که البسه چینی باعث ایجاد حساسیت پوستی شده و برخی اسباب بازی‌ها هم خطر خفگی برای کودکان دارند.

پا در کفش چینی‌ها


آلودگی حتی به کفش‌های چینی هم رسیده است! کفش‌های ظریف و رنگی مد روزی که قیمت ارزان شان آن‌ها را وسوسه انگیزتر می‌کند اما در مقابل، ده‌ها بیماری پیش بینی نشده را هم از مرزهای چین تا جاکفشی خانه‌های ایرانی با خود می‌آورند. آلرژی‌های پوستی اولین زنگ خطر این کفش‌ها است که با ترک پا، زخم، بوی نامطبوع، پوست پوست شدن پا، میخچه، قارچ پوستی، سوزش کف پا، ریش ریش شدن و عفونت پوست های دور ناخن و خارش مشخص می‌شود.

این البته صرف نظر از قالب‌های غیر استاندارد چینی است که کیفیت را قربانی نرخ تمام شده می‌کنند و سلامت مصرف کننده‌ها را به قیمت کمی می‌خرند. غیر استاندارد بودن این کفش‌ها باعث خمیدگی انگشت‌ها و انحنای کف پا، کوبیدگی زانوها، پرانتزی شدن ساق پا و مشکلات استخوانی و غضروفی ناحیه پا و ستون فقرات می‌شوند و در طولانی مدت، قوس های عرضی پا را از بین می‌برند و کمردرد و خستگی زودرس را در پی دارند.


سرطان در وعده صبحانه‌


آلودگی محصولات چینی فقط برندهای خاص این کشور را درگیر نمی‌کند. برندهای معروف و قدیمی هم وقتی در چین تولید می‌شوند، لب خط خطر قرار دارند. چای کیسه ای‌های لیپتون با قدمت 110 ساله شان مدتی قبل در چین آلوده شناخته شدند و در آزمایشی که از چندین بسته این چای‌ها به عمل آمد، مشخص شد که به پسماندهای آفت‌کش‌ها آلوده هستند.حتی بعضی از آفت کش‌های یافت شده در این لیپتون‌ها از انواعی بودند که وزارت کشاورزی چین استفاده از آنها را ممنوع اعلام کرده بود. اگرچه هشتاد درصد مردم چین بعد از شنیدن خبر این آلودگی که باعث ناباروری یا معلولیت جنین هم می‌شود، قید لیپتون‌های کیسه ای را زدند اما چین هنوز این چای‌ها را به کشورهای آسیایی صادر می‌کند.

نسخه چینی برای مرگ زودرس

مدتی قبل، مرگ چند بیمار که گفته می‌شد به دلیل استفاده از داروی بیهوشی غیراستاندارد جانشان را از دست داده بودند، یک بار دیگر پای چینی‌ها را به بحث‌های سلامت باز کرد. در خبری که شهریورماه امسال به نقل از یک منبع آگاه در بیمارستان شرکت نفت منتشر شد، یک نوجوان 13 ساله که از ناحیه قفسه سینه تحت عمل جراحی قرار گرفته بود به هوش نیامد و همزمان گفته شد تعدادی از بیماران این بیمارستان که عمل زیبایی بینی داشتند هم به هوش نیامدند. این خبر را مدتی بعد محمد مهدی قیامت رئیس انجمن بیهوشی کشور تکذیب کرد و گفت که به هیچ عنوان واردات داروی بیهوشی چینی نداریم و این خبر در حد شایعه است. اما این تکذیبیه با اظهارات بعدی یکی از اعضای کمیسیون بهداشت مجلس، زیر سوال رفت. دکتر جمشید زهی، در گفتگویی که با خراسان داشت گفت: «این خبر حتی اگر شایعه باشد، مجلس آن را مورد بررسی قرار می‌دهد چرا که برخی از گزارش‌ها نیز حاکی از ورود داروهای تقلبی و چینی به کشور است که ضرورت بررسی این موضوع را دوچندان می‌کند.»

البته دکتر امامی رضوی، معاون درمان وزارت بهداشت معتقد است که این شایعات برای مخدوش کردن اذهان مردم است، تا مردم را به حوزه ارائه خدمات سلامت بد بین کند. وگرنه هیچ داروی بیهوشی چینی در کشور وجود ندارد و تمام داروها یا در داخل تولید و یا از کارخانه‌های معتبر بین المللی وارد می‌شوند.


تنفس در هوای مرگبار


در آلودگی‌های هوای تهران هم حتی پای چینی‌ها در میان است. میزان آزبست در هوای تهران حدود ۳۰تا ۵۰برابر سایر شهرهای پاک دنیا است و متهم ردیف اول این اتفاق، چینی‌هایی هستند که لنت‌های نامرغوبشان در سال‌های اخیر یک جنجال بزرگ به پا کرده است.

اگرچه دو هفته قبل، مدیرکل بازرسی کالای سازمان استاندارد اعلام کرد 26 محموله کالای غیراستاندارد چینی که در میانشان لنت ترمز هم وجود داشته مرجوع شده اند اما انبار لوازم یدکی فروش‌ها و چهار چرخ خودروهایی که در خیابان‌ها می‌چرخند هنوز از لنت‌های چینی خداحافظی نکرده اند.

در لنت‌های چینی الیاف نسوز و مقاومی به کار رفته که در هوا آزاد می‌شوند و بدون دیده شدن با هر تنفس در ریه‌های شما جا خوش می‌کنند. سرطان ریه و سرطان حنجره حداقل دستاوردهای لنت‌های چینی هستند که در سال‌های اخیر بیش از هر عامل دیگری هوای تهران را سرطان‌زا کرده اند. سال گذشته وقتی 11نوع لنت مصرفی داخلی و 5نوع لنت خارجی مورد آزمایش قرار گرفتند مشخص شد که تمام این لنت‌ها مقادیری از آزبست را در خود دارند که این مقدار در نمونه‌های مرغوب حدود 5درصد است و در نمونه‌های چینی تا 30درصد هم می‌رسد.

 


برچسب‌ها: چین, سرطان, مرگ زود رس
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و چهارم دی 1391ساعت 9:13  توسط م. ساغری  | 

 

افزایش نقش و تعامل کودکان و نوجوانان در اکوسیستم شهری و پایش آنان

 در بهینه سازی محیط زیست  کلان شهر تهران و کاهش هزینه های

مدیریت زیست محیطی شهر تهران

 

برای صدها سال دو شیوه ی تفکر در امتداد همدیگر در تکاپو قرار داشته اند . 1- تفکر سخت افزاری و متکی بر ابزار و تاسیسات بزرگ و عظیم که امتداد و ادامه آن در کشورهای بلوک شرق به رهبری شوروی سابق خودنمایی می کرد . در این تفکر که زائیده ی دیکتاتوری و ایجاد قدرت اغراق آمیز غیر مولد است ، همواره بزرگترین ها – برترین ها – حجیم ترین ها – بلند ترین ها و... مورد توجه است . هنگامی که بلند ترین سد جهان توسط شوروی در مصر ( سد آسوان در زمان عبدالناصر ) تاسیس شد ، تبلیغات کمونیستی بسیاری پیرامون آن صورت گرفت ... همچنان که ایجاد نهضت ساخت بزرگ راه های عریض و طویل در زمان قدرت هیتلر در آلمان و کسب مقام برتر در داشتن بزرگراه های پهناور... از آن جمله است . در دوره ی حاضر ( کنونی ) مقایسه ی میان کره ی شمالی با کره ی جنوبی می تواند اهمیت بیشتری برای درک این موضوع ارائه دهد . در حالی که کره ی شمالی در دهه ی 60 تا 1970میلادی بزرگترین مجتمع های ذوب فولاد – بزرگترین راکتورهای اتمی – بزرگترین صنعت فلزی عظیم را در شرق  دور ایجاد می کرد ، کره ی جنوبی در محاق قرار گرفت ...ولی فرجام چنین تفکری آن گردید که اکنون کره ی شمالی به قحطی – تسلیم در برابر ایالات متحده ی آمریکا و تعطیلی بزرگترین راکتور اتمی خود مجبور شود و شوروی – آلمان نازی و ... در زمانی است که از میان رفته و بر گورجای آنان علف های هرز روئیده است .

2- اندیشه نرم افزاری ، تفکری که مبتنی بر این این باور است که اهمیت هوشمند سازی – حلاقیت – فرهنگ سازی و بهره گیری از مغز افزارها بجای سخت افزار های فیزیکی شیوه ی بهتری در توسعه ی ملی و پیشرفت ملی است .

این همان تفکری است که بیان می نماید که چگونه در دروه ی مرکانتلیست ها ، طلاها و ثروت امپراطوری اسپانیا توسط فرانسه و بریتانیای کبیر بلعیده شد و در نهایت این دو کشور بر قبر اسپانیا کاخی بزرگ احداث کردند .

اکنون در عرصه ی ترافیک شهری و مسائل مرتبط با آن این گمان قطعی ایجاد شده است که با ایجاد بزرگراه و تبدیل شهرا به خیابان ها و جاده های عریض و پهناور نمی توان به ترافیکی روان و اسان دست یافت .... مقایسه ی تهران با 5/1 میلیون خودرو پاریس  ...و خیابان های تنگ و باریک پاریس با 5 برابر خودرو نسبت به تهران و فقدان ترافیک آن ( حتی در خیابان های منتهی به شانزلیزه که مربوط به دوره ی قرون وسطی است ) اهمیت این نماد سمبلیک را عیان می سازد .

 در ان سوی قضیه در حالی که کره ی جنوبی با پرداختن به خلاقیت و بکارگیری خردورزی در عرصه ی بازرگانی و تجارت بین المللی به یکی از 6 قدرت برتر بازرگانی جهان تبدیل شده و به لحاظ تکنولوژیک قدرت 4 جهان شده است ... همسایه ی سخت افزار پسند و خرافاتی شمالی آن ( کره ی شمالی ) در بستر مرگی فرساینده قرار گرفته است و در حال تباهی است .

بدین روی :

بهره گیری از خرد و خلاقیت های شهر وندی -  پردازش و اهمیت دهی به ریز پردازنده های اجتماعی و روانی جامعه از اهمیت بسیاری برخوردار بوده و در عصر رقابت فرهنگ ها و ارزش های بنیادین ملی می تواند ، نشانه ای از خرد افزاری جامعه ی مدنی و نهاد های اجتماعی باشد .

از این روی ، پیش از آن که به ساخت و ایجاد – تربیت و پرورش نهادی خردمدار و هوشمند برای کودکان و نوجوانان باشیم باید ، بخاطر داشته باشیم که تاسیس سازمانی عریض و طویل – مصادره ی ابداعات و خلاقیت های کودکان و نوجوانان – ابلاغ دستوری چیده مان رفتاری به شکل دیکتاتوری و استبدادی آن ....راه بجایی نخواهد برد . همچنان که اگر کودکان و نوجوانان را به مثابه ی برده گان فکری و خوراک پذیرهای اندیشه ی ما محاسبه کنیم و با ایجاد بخشنامه و دستور " گذرگاه خلاقیت ها – نوآوری – نو اندیشی و حتی طرح پرسش های آنان را " مسدود کنیم ، این نهاد به مجمعی از فسیل های فکری و سامانه ای فرمایشی تبدیل شده و در نهایت با مرگی فجیع جان خواهد باخت و در سازوکار رفتار سازمانی از میان خواهد رفت .

چکیده آن که :

 نهاد زیست محیطی کودکان و نوجوانان " مرکز پرورش و فرآوری خلاقیت ها و اندیشه های تازه نفس کودکان شهری است که عزم دفاع و بهسازی زیستگاه خود را داشته و بیشتر و بهتر از افراد بالغ به دردها – کاستی ها – چالش های  جامعه شناسی شهری ، اقتصاد شهروندی مرتبط با محیط زیست خود ، رفتارهای والدین و کارکرد آنان را در محیط زیست خود می شناسند "

نهادی که در آن پس از راه اندازی و ایجاد امکانات زیرساخت های – فرآوری خلاقیت – با مشاوره و راهبری افراد خردمدار ، ادامه ی بقا داده و خود به شکلی ساختاری و ارگانیک از موجودیت و سازه ی سازمانی خود دفاع کرده و به همراه خود والدین و نسل مدیران آینده را یدک می کشد و آن را بارور می سازد .

 

 زیستگاه انسانی " اکوسیستم  شهری " موجودی زنده ، پویا ، اندام واره ، خردورز، هوشمند است که در فراگرد تاریخ پیوسته با خود درمانی و ترمیم خود ، ادامه  بقا یافته و با علت وجودی خود و گرانیگاه زیستی خویش ( خواه رودخانه ای برای تجارت ، خواه چهارراهی برای بازرگانی و خواه هسته ای مولد برای تغذیه و خدمات رسانی جمعی ) خود را گسترش داده و با برجسته سازی علت وجودی خود ، اهمیت خود را پیوسته عریان و شایان توجه کرده است .

در این چرخه ی  تاریخی شهرهایی که به هر دلیل – جنگ ، خشکسالی ، تحولات سیاسی ، تغییرات شریان های تجاری و ...- گرانیگاه زیستی خود را از دست داده و شهروندانش نتوانسته اند به شکلی ارگانیک و اندارم واره علت وجودی خود را معنا کنند ، در گذار زمان کوچک تر ، نحیف تر و یا به طور کلی محو شده اند ...در جغرافیای تاریخی ایران شهرهایی همچون : زاوه – بابل – تیسفون ...از میان رفته و در عصر جدید : شهرهای بزرگ و پر آوازه ای نظیر آبادان به علت جنگ – س....به علت تمام شدن منابع نفتی – سرخس به سبب انسداد مرزها و... نحیف و مفلوک شده و در حال زوال کلی از روی نقشه ی جغرافیایی هستند .

اما در تحولات مرتبط با گرانیگاه و علت وجودی زیستگاه شهری ( اکوسیستم شهری ) ، هوشمندی و خردمداری شهروندان از اهمیت بی نهایتی برخودار است . به عنوان مثال با تغییر علت وجود ونیز به عنوان مرکزیت سیاسی – تجاری امپراطوری رم و تحولات پس از آن ...این شهر با هوشمندی به سوی اکوتوریسیم و توریسیم شهری رفت و اکنون به عنوان پایگاهی در پدیده های زیستگاه های انسانی معروف و مطرح است .

همچنان که اهمیت نیشابور به عنوان مرکز یکی از ساتراپ های هخامنشی و قلب سرزمینی شرق امپراطوری ایران ، پس از ویرانی توسط مغول ها ، تاتارها ، عرب ها و سرانجام اهمیت یابی توس به سبب حضور آرامگاه امام هشتم علی بن موسی الرضا ( آلاف و تحیه و الثنا ) ، رویکرد وجود ی خود را بسوی ادبیات – شعر و فلسفه و پس از آن در حال حاضر به عنوان قطب کشاورزی تعریف می نماید .

بدین لحاظ ، زیستگاه انسانی برای پایداری و استحکام در برابر تند بادهای حوادث و تحولات ژئوپلتیکی بیش از آن که به اراده ی دولت ها – حاکمیت ها – سخت افزارهای معین  ( علت وجودی اولیه ) مرتبط باشد به ذکاوت و ارتباطات انسانی – خرد شهروندان و اراده ی معطوف به اندیشه مداری آنان مرتبط است . ولی سازوکار هوشمندی و خردمداری بر زیربنای زیستگاه خشن و غیر قابل انعطاف متکی نیست ، بلکه بر عزمی جمعی شهروندان و از همه مهمتر تربیت و پرورش نسل آینده و  هوشمند اتکا دارد .

همین استدلال است که بسیاری از شهرهای بزرگ و معروف از دیر باز با ایجاد مدارس – دانشگاه های معتبر – ایجاد نهادی های پرورشی خاص و ... به تربیت  خلاقیت ها و دلبستگی های نسل اینده به شکلی خودکار و کاملا ارگانیک پرداخته و به مدد آن توانسته اند در برابر حوادث و تندبادهای ساختار شکن مقاومت کرده و پیوسته با انعطاف پذیری در قبال تعاملات  و مناسبات پیرامونی به حیات خویش ادامه داده و بیش از آن رشد و توسعه یابند .

بدیهی است که تربیت خلاقیت های هوشمندانه ی نسل آینده و شهروندان فردای یک اکوسیستم انسانی ارزش های بی پایانی را به همراه دارد . از آن جمله است :

1-    کمک به مدیریت زیستگاه انسانی در اداره ی بهینه و اصلاح پیوسته ی محیط زیست انسانی

2-    کاهش هزینه های ملی در مدیریت زیستگاه انسانی و اکوسیستم شهری

3-    کاهش فشار بر مدیریت ملی در تنظیم زیستگاه ها و سکونتگاه های انسانی

4-    تربیت نسلی کارآمد و خردمدار که توانایی پویایی – جهش و پویش در تمامی پهنه ی زیستی را داشته و بیش از آن به معیشت و اقتصاد شهری و احساس دلبستگی روانی به محیط زیست خود می انجامد .

5-    افزایش نقش شهروندان در پایداری انسانی

6-    تعالی نسلی و ایجاد نیروی انسانی کارآمد و کارآ

7-    بهبود مناسبات و مناسبات بین نسل های مختلف

8-    کاهش فاصله ی انسانی – اخلاقی بین مدیریت اجتماعی و اکوسیستم شهری

9-    ارتقا نقش و جایگاه نیروی انسانی هوشمند در تعاملات زیست محیطی

مناسبات و تعاملات پیرامون نقش شهروندان و نسل آینده در بهبود محیط زیست انسانی ، و گسترش توانایی های اکوسیستم انسانی در ترمیم خودکار و سیستماتیک ، اینک باید در سازوکاری مدنی – اجتماعی تعبیر گردد .

این سازوکار در نهاد زیست محیطی کودکان و نوجوانان می تواند تعریف گردد .

 


برچسب‌ها: محیط ریست, نسل فردا, اکوسیستم شهری, مدیریت زیست محیطی
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هشتم آذر 1391ساعت 12:43  توسط م. ساغری  | 

سينه از آتش دل در غم جانانه بسوخت

آتشی بود در اين خانه که کاشانه بسوخت

تنم از واسطه دوری دلبر بگداخت

جانم از آتش مهر رخ جانانه بسوخت

سوز دل بين که ز بس آتش اشکم دل شمع

دوش بر من ز سر مهر چو پروانه بسوخت

آشنايی نه غريب است که دلسوز من است

چون من از خويش برفتم دل بيگانه بسوخت

خرقه زهد مرا آب خرابات ببرد

خانه عقل مرا آتش ميخانه بسوخت

چون پياله دلم از توبه که کردم بشکست

همچو لله جگرم بی می و خمخانه بسوخت

ماجرا کم کن و بازآ که مرا مردم چشم

خرقه از سر به درآورد و به شکرانه بسوخت

ترک افسانه بگو حافظ و می نوش دمی

که نخفتيم شب و شمع به افسانه بسوخت

+ نوشته شده در  سه شنبه نهم خرداد 1391ساعت 10:59  توسط م. ساغری  | 

محیط زیست بی دفاع ایران در چنگال شکارچیان قاتل و بی رحم

سالیان دراز است که خوی وحشی گری در انسانها آنقدر اوج گرفته که از کنترل خارج شده است . این موجودات انسان نما،از آزار و شکنجه  و در نهایت کشتار هیچ موجود زنده ای حتی همنوعان خویش نیز دریغ نمی کنند. متاسفانه هر روز شاهد شنیدن اخبار دردناک کشتار حیوانات این سرزمین بدست این انسان نماهای وحشی هستیم که این روزها برای خودشان آزادانه جولان می دهند و هر نوع جنایتی که دلشان بخواهد با خیال راحت بدون هیچ گونه ممنوعیت و مشکلی درقبال محیط زیست ایران زمین انجام می دهند.

تا زمانی که مغازه ها و فروشگاه های مملو از وسایل و اسلحه های گرم و سرد کشتار حیوانات در خیابان فردوسی تهران و سایر شهرهای ایران موجود است و بازار گرم خرید و فروش حیوانات زنده و مرده در بزرگراه آزادگان تهران که بدست شهرداری محترم تهران برپا شده است، وجود دارد ، چه فضایی بهتر و مناسب تر برای فعالیت های ننگین این گونه افراد. این افراد، ذره ای احساس و رحم در وجودشان نمی باشد و همه آنهایی هم که از شکار و شکارچی ها، با زبان چرب و نرمشان و باصدایی رسا و میخ کوب کننده درصدا و سیما و سایر رسانه های دیگر دفاع می کنند تنها می خواهند این اقدامات دهشتناک خود را برای مردم عادی، توجیه کنند. وگرنه یک حامی محیط زیست و عاشق طبیعت و حیوانات هیچ گاه کشتن ، زجر و شکنجه و اسیر کردن هیچ حیوانی را هم ردیف طبیعت گردی و عشق به طبیعت نمی داند. اگر یک بار به این مغازه های ننگین فروش وسایل شکار تشریف ببرید، یک آن ازخود می پرسید مگر دیگر حیوانی در ایران باقی مانده است که این همه وسایل شکار در بازار وجود دارد!!!!!! متاسفانه درسالیان اخیر، بر تعداد این شکارچی های بی رحم در ایران زمین آنقدر افزوده شده است که اگر حساب سرانگشتی کنیم بطور خیلی منطقی دلیل انقراض حیوانات این سرزمین را خواهیم فهمید. درهرکجای طبیعت این سرزمین قدم بگذارید، وجود این افراد بی رحم و ضد طبیعت وجود دارد. کافیست یک سرچ درگوگل در مورد شکار و شکارچی انجام دهید و وجود صدها وبلاگ و سایت در مورد این قاتلان طبیعت ایران زمین را ببنید. دراین وبلاگ ها و سایت ها از خاطرات و تجربه های خود درمورد کشتار و شکنجه ی حیوانات بی دفاع می نویسنند و اگرهم انتقادی کنید با هجوم انواع تهدیدها و فحش های رکیک روبرو خواهید شد. منطق این افراد چیزی جز این نیست. وقتی کسی افتخارش در زندگی، کشتن حیوان بی گناه و بی دفاعی باشد آیا این فرد می تواند حس محبت و رحم و انصاف داشته باشد!!!!!  جالب تر اینکه اگر وبلاگ یا سایت شما حامی حیوانات باشد مثل وبلاگ این حقیر، دیر یا زود مسدود می شود!!!!!!

اگر صاحب های ملک های  باغ وحش ها و بهتر است بگوییم اسارتگاه های بابلسر، شیراز،مشهد، ساری، بوشهر و سایر شهرهای دیگر را از نزدیک دیده باشید ،همگی آنها ضد طبیعت و افراد بی رحم و بی انصافی هستند که انواع حیوان بدبخت چه ایرانی و چه غیر ایرانی را درون قفس های تنگ و کثیف  کرده اند و آزادانه و بدون هیچ سرکشی سازمان محیط زیست درحال شکنجه ی روحی این زبان بسته ها هستند. وقتی حیواناتی مانند: سیاه گوش، خرس،پلنگ، یوزپلنگ ، گوزن زرد و ... که همگی در لیست حیوانات درحال انقراض هستند، درون قفس های تنگ این اسارتگاه ها دیده می شوند، چرا باید هیچ گونه اقدام و شکایتی ازطرف سازمان محیط زیست ایران به این گونه افراد متخلف صورت نگیرد. چرا وقتی این همه شکارچی آزادانه درحال جنایت و کشتار هستند یک اقدام سرکوب گرانه علیه آنها صورت نمی گیرد. تاچه زمان باید شاهد این نابودی محیط زیست ایران باشیم. تالاب ها، جنلگها، دشت ها، دریاچه ها، رودخانه ها و هرچی که جزو محیط زیست ایران زمین می باشد درحال تخریب و نابودی است. وجود این افراد بی رحم و قاتل که هیچ رحمی به هیچ موجودی نمی کنند در درون جامعه نیز خطرناک است. کسی که از ریختن خون و فریادهای دلخراش حیوانات لذت می برد از کشتن همنوعان خویش نیز هیچ ابایی ندارد. نمونه ی مشخص آن، حمزه علی انصاری قاتل است که وجود بیش از 100 نوع تخلف در پرونده اش موجود است و با افتخارفجایع دلخراش خود علیه حیوانات را هم بصورت فیلم به عموم مردم نشان می دهد. چون می داند هر زمانی که دلش بخواهد، می تواند هرگونه جنایتی را علیه حیوانات بی دفاع انجام دهد و حامیان گردن کلفتی چون نماینده محترم سمیرم نیز از او بشدت دفاع می کنند.با این حساب، فضای محیط زیست ایران چقدر برای فعالیت این شکارچیان باز و مناسب است. بیخود نیست که شکارچیان خارجی دست و پا می شکنند که برای ارضای روح بی رحمشان از طریق کشتار حیوانات ،وارد ایران شوند. راستی چرا این روزها، پلیس و مراجع قضایی به کسی که از یک سگ نگهداری می کند این همه گیر می دهند و حتی اقدام به بازداشت حیوان نگون بخت می کنند ولی جلوی واردات بی رویه انواع نژادهای سگها به کشورگرفته نمی شود!!! چرا این برادارن عزیز و گرامی جلوی شرط بندی های کثیف جنگ انداختن سگها و خروسها را نمی گیرند ولی جلوی یک دخترخانمی که حالا بنا به دلایلی از یک سگ نگهداری می کند بشدت می گیرند؟؟؟ بطور کل من با نگهداری هرگونه حیوانی بدست انسانها مخالف هستم ولی متاسفانه هزاران سال است که همنوعان ما، سگها و گربه های بدبخت را رام خود کرده اند و شاید هیچ زمانی این حیوانات، دوباره به طبیعت خود برنگردند بنابراین درحال حاضر وظیفه انسانها در قبال این حیوانات رام شده، محافظت و نگهداری آنهاست تا زمانی که شاید بتوان آنها را دوباره به طبیعت بازگرداند نه اینکه دسته دسته آنها را بازداشت و بی رحمانه کشتار کرد.

به امید روزی که قانون حمایت از حیوانات در مجلس شورای اسلامی ایران زمین تصویب شود، به امید روزی که دادگاه علنی علیه شکارچیان متخلف همچون حمزه علی انصاری برپا شود و حامیان حیوانات و محیط زیست ایران توانایی شکایت علیه این افراد را داشته باشند، به امید روزی که خرید وفروش بی رویه حیوانات بی گناه در ایران زمین منسوخ گردد، به امید روزی که صحنه های جنگ انداختن حیوانات بخاطر شرط بندی های رقت انگیز برچیده شود ، به امید روزی که دیگرهیچ سیرک حیواناتی حتی درکنار سازمان محیط زیست ایران اجازه فعالیت ننگین بار نداشته باشند و به امید روزی که سنجاب های روی درختان بلوط جنگلهای زاگرس، شب را به آسودگی و با خیال راحت بخوابند و دیگر شاهد قطع و سوزاندن این درختان با ارزش نباشند.


درآخر از شکارچیان محترم  تقاضا دارم اگر می خواهند با توهین و فحش پاسخ این پست را دهند، بنده ی حقیر را مستفید سازند و صاحب این وبلاگ کاری نداشته باشید.باسپاس

+ نوشته شده در  چهارشنبه سوم خرداد 1391ساعت 8:51  توسط م. ساغری  | 

 

در سرزمینی که سایه آدمهای کوچک، بزرگ باشد

آفتاب در حال غروب است.

 

 

يک روز ملا نصر الدین برای تعمیر بام خانه خود مجبور شد، مصالح ساختمانی را بر پشت الاغ بگذارد و به بالای پشت بام ببرد
الاغ هم به سختی از پله ها بالا رفت .
ملا مصالح ساختمانی را از دوش الاغ برداشت و سپس الاغ را بطرف پایین هدایت کرد.
ملا نمی دانست که خر از پله بالا می رود،
ولی به هیچ وجه از پله پایین نمی آید
.
هر کاری کرد الاغ از پله پایین نیآمد.
ملا الاغ را رها کرد و به خانه آمد ، که استراحت کند.
در همین موقع دید الاغ دارد روی پشت بام بالا و پایین می پرد
  .
وقتی که دوباره به پشت بام رفت ، می خواست الاغ را آرام کند که دید الاغ به هیچ وجه آرام نمی شود.
به ناچار خودش برگشت پایین .
بعد از مدتی متوجه شد که سقف اتاق خراب شده و پاهای الاغ از سقف چوبی آویزان شده،
 بالاخره الاغ از سقف به زمین افتاد و مرد.
بعد ملا نصر الدین گفت:
لعنت بر من
   که نمی دانستم که اگر خر به جایگاه رفیع و پست مهمی  برسد
هم آنجا را خراب می کند و هم خودش را می کشد

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه دوم خرداد 1391ساعت 9:11  توسط م. ساغری  | 

·            

 

                                  مقام زن در عرفان ابن عربی

 

 

زن و مرد در اصل انسانیت با هم برابرند که انسانیت حقیقی جامع و مشترک میان مرد و زن است و ذکورت و اُنوثت امری عارضی است. بنابراین، هرکمالی که ممکن است مردان بدان برسند زنان هم می‌توانند بدان نایل آیند و زنان از هیچ کمالی و مرتبه‌ای محجور نیستند حتی مرتبه‌ی والای ولایت و قطبیت. پیامبر (ص) به کمال برخی از زنان همچون مریم دختر عمران و آسیه زن فرعون شهادت داد. بالاخره در شرافت و کمال زنان همین بس که خداوند آنها را محبوب پیامبرش گردانید، مهر زنی (دختر حضرت شعیب) را ده سال مزدوری پیامبر بزرگی همچون حضرت موسی و نیز عمل زنی (هاجر) را اصلی در تشریع یعنی سعی میان مروه و صفا قرار داد. و اما از نظرگاه ابن عربی زن را بر مرد برتری و کمال است، زیرا در حالی که مرد فقط مظهر فاعلیت حق تعالی است زن هم مظهر فاعلیت اوست و هم مظهر قابلیت او و گذشته از این بوی اُمومت و مادری که الّذ روایح و خوشترین بویهاست از زنان استشمام می‌شود. نتیجه اینکه باید بانوان را دوست داشت و احترام گذاشت که حُبّ آنها میراث نبوی و حُبّ الهی است.

مردان را از حیث انسانیت بر زنان درجه‌ای و فضیلتی نیست

برای اینکه برخی نظر عرفانی ابن عربی را در خصوص بانوان که نظری عرفانی و معنوی و برگرفته از فرهنگ دینی مسلمانان است با “feminism” غربی که نظریه‌ی «برابری حقوق زنان با مردان در امور سیاسی، اقتصادی و اجتماعی بدون توجه به شرایع آسمانی»، يعنی صرفاً دنیاوی و متعرّی از بعد معنوی است خلط نشود و ابن عربی که از اعاظم اولیا و عرفا و افاضل فقهای اسلام است “feminist” قلمداد نگردد، من بر آن شدم نظر این عارف فقیه را تا حدی که در یک مقاله بگنجد٭ به سمع برسانم.

اِنَّ النّساء شقائق الذُکران | فی عالم الارواح والابدان؛ والحکمُ متّحدُالوجود علیهما | وهوالمعبّر عنه بالانسان؛ و تفرّقا عنه بامر عارض | فضل‌الاناث به مِن‌الذُکران (فتوحات مکیه، باب ۳۲۴، ص ۱۲۷)

چنانکه از ابیات فوق استفاده می‌شود به عقیده‌ی ابن عربی انسانیت حقیقتی است واحد و جامع مرد و زن، و مردان و زنان در اصل انسان بودن با هم اتحاد و اشتراک دارند و اختلاف و افتراق‌شان تنها در ذُکورت و اُنوثت است که امری عارض است و داخل در اصل و جوهره‌ی انسان نیست. بنابراین، مرد را در انسانیت درجه‌ای و مزیتی بر زن نیست، هر کمالی که ممکن است مرد بدان برسد زن نیز می‌تواند بدان نائل آید. او در این مقام با استناد به آیات و روایات اسلامی تأکید می‌کند که زنان شایسته‌ی رسیدن به تمام مراتب و کمالات روحی و معنوی از جمله مرتبه‌ی عظمای ولایت، نبوت — البته نبوت عامه یا نبوت تعریف نه نبوت تشریع — و قطبیت هستند. چنانکه نوشته است: «وهذه کلّها احوالٌ يَشترک فیها النّساءُ و الرّجال و یشترکان فی جمیع المراتب حتی القطبیة» (فتوحات مکیه، ج ۵، باب ۳۲۴، ص ۱۳۱). اگر کسی به تعریف ولی، نبی و قطب در عرفان ابن عربی واقف باشد متوجه می‌شود که او برای زن چه مقام والای معنوی قائل شده است. من برای نمونه فقط تعریف قطب را می‌آورم که او در رساله‌ی منزل‌القطب و مقامه و حاله ذکر کرده است: «قطب مرکز دايره‌ی هستی و محیط آن است، آینه‌ی حق و مدار عالم است» (رسائل ابن عربی، ج ۲، رساله‌ی ۱۹، ص ۲). در آینده خواهیم گفت که ابن عربی به تساوی مرد و زن بسنده نمی‌کند بلکه احیاناً زنان را بر مردان برتری می‌دهد. او برای اثبات عقیده‌ی خود در آثارش مخصوصاً فتوحات مکیه و فصوص الحکم هرجا که مناسبتی پیش می‌آید به ذکر ادله، ایراد شواهد، دفع شبهات و حل مشکلات می‌پردازد و در این راه، نه تنها از کتاب خدا و سنت پیامبر (ص) بهره می‌گیرد، بلکه از قواعد نحو و صرف زبان عربی و اشتقاقات لغات زبان مزبور نیز که به باور وی و باور همه‌ی مسلمانان زبان وحی است استمداد می‌کند (برای نمونه، ر.ک. به فصوص‌الحکم، فص محمدی).

در باب سیصد و بیست چهارم فتوحات مکیه تحت عنوان «فی معرفة منزل جمع‌النساء والرجال فی بعض المواطن الالهیه و هو من‌الحضرة العاصمیه» می‌نویسد: «همچنانکه انسان، که عالم صغیر است با عالم کبیر، در عالمیت یعنی دلیل و نشانه بودن بر وجود خداوند با هم اشتراک دارند و عالم را در این جهت درجه‌ای و تفوقی بر انسان نیست، انسان بودن هم حقیقتی جامع و مشترک میان مرد و زن است. مردان را از حیث انسانیت بر زنان درجه‌ای و فضیلتی نیست. اگرچه گفته شده است که مردان را بر زنان درجه‌ای است "وللرجال عليهنّ درجةٌ" (بقره/۲، آیه‌ی ۲۲۸) و "الرجالُ قوامون علی‌النساء" (نساء/۴، آیه‌ی ۳۸). همچنانکه گفته شده است که خلق آسمانها و زمین اکبر و اشدّ از خلق انسان است. "أ أنتم اشدٌ خلقاً اَمِ السماءُ بَنیها"؛ "آیا شما در خلقت سخت‌ترید یا آسمان که خدا آن را بنا کرد" (النازعات/۷۹، آیه‌ی ۲۷) و "لخلق السماوات والارض اکبرُ من خلق‌الناس ولکنُّ اکثرالناس لایعلمون"؛ "همانا آفرینش آسمانها و زمین بزرگتر از آفرینش مردم است ولی اکثر مردم نمی‌دانند"» (مؤمن/۴۰، آیه‌ی ۵۹) اما این درجه درجه‌ی وجودی و در اصل ایجاد است، نه برتری معنوی و کمال.

ابن عربی برای توضیح مقال خود اشاره به داستان خلقت آدم و حواء می‌کند که در سِفر تکوین تورات (باب دوم، آیه‌ی ۲۱) آمده و در منابع اسلامی (برای نمونه، مجمع‌البیان، مجلد دوم، ص ۲) نیز نقل شده است که طبق آن خداوند یکی از دنده‌های آدم را گرفت و گوشت در جایش پر کرد و حوّا را از آن دنده آفرید. ابن عربی با توجه به داستان مزبور توضیح می‌دهد که حوّا جزئی از آدم، متکوّن و مستخرج از دنده‌ی اوست. حاصل اینکه مرد کلِّ و فاعل است و زن جزء و منفعل از او و فاعل از حیث فاعل بودن بر منفعل برتری دارد. ولی این برتری فقط از جهت حقیقت یعنی واقعیت و اصل ایجاد است، نه در آنچه عارض آنها می‌شود، یعنی فضایل و کمالات که آنها از این حیث با هم برابرند. او استدلال می‌کند که: «خداوند در کتاب خود، هرجا فضیلتی و کمالی برای مردان ذکر فرموده، بلافاصله آن را برای زنان نیز قائل شده است، مثلاً، "إِنَّ الْمُسْلِمِينَ وَالْمُسْلِمَاتِ وَالْمُؤْمِنِينَ وَالْمُؤْمِنَاتِ وَالْقَانِتِينَ وَالْقَانِتَاتِ وَالصَّادِقِينَ وَالصَّادِقَاتِ وَالصَّابِرِينَ وَالصَّابِرَاتِ وَالْخَاشِعِينَ وَالْخَاشِعَاتِ وَالْمُتَصَدِّقِينَ وَالْمُتَصَدِّقَاتِ وَالصَّائِمِينَ وَالصَّائِمَاتِ وَالْحَافِظِينَ فُرُوجَهُمْ وَالْحَافِظَاتِ وَالذَّاكِرِينَ اللَّهَ كَثِيرًا وَالذَّاكِرَاتِ أَعَدَّ اللَّهُ لَهُم مَّغْفِرَةً وَأَجْرًا عَظِيمًا"؛ "مردان مسلمان، زنان مسلمان، مردان مؤمن، زنان مؤمن، مردان فرمانبردار و زنان فرمانبردار، مردان راستگو و زنان راستگو، مردان شکیبا و زنان شکیبا، مردان خاضع و زنان خاضع، مردان صدقه‌دهنده و زنان صدقه‌دهنده، مردان روزه‌دار و زنان روزه‌دار، مردان پاکدامن و زنان پاکدامن، مردان یاد‌کننده‌ی خدا و زنان یادکننده‌ی خدا، خداوند برای آنها آمرزش و پاداشی بزرگ آماده کرده است"» (احزاب/۳۳، آیه‌ی ۳۵؛ فتوحات مکیه، ج ۵، باب ۳۲۴، ص ۱۲۸).

او در باب هفتاد و سوم همان کتاب هم می‌نویسد که خداوند اقوامی از زنان و اقوامی از مردان را به صفاتی موصوف کرده که زمان از وجود این مردان و زنان هرگز خالی نمی‌ماند. پس از آن استشهاد به آیه‌ی فوق الذکر می‌کند (فتوحات، ج ۳، باب ۷۳، ص ۳۶). در باب هفتاد و سوم آن کتاب نیز آنجا که درباره‌ی رجال‌الله (مردان خدا) سخن می‌گوید، آنها را به طبقاتی کثیر تقسیم می‌کند، از جمله‌ أوتاد را نام می‌برد و پس از توصیف‌شان به اینکه سکون و آرامش عالم از برکت وجود آنهاست و نیز شیطان را بر ایشان سُلطه‌ای نیست، می‌نویسد: «هرچه از این طبقات به اسم رجال نام بردیم از باب تغلیب است، وگرنه گاهی زنان نیز به این درجات و مقامات نائل می‌شوند. بعد می‌افزاید از شخصی پرسیدند أبدال چند کَسَند؟ گفت: "چهل نفر". گفتند: "چرا نگفتی چهل مردند". پاسخ داد: "گاهی زنان نیز بدین مقام می‌رسند"» (فتوحات، ج ۳، باب ۷۳، ص ۱۲).

باز در باب شصت و نهم همان کتاب که در معرفت اسرار نماز است، آیه‌ی مبارکه‌ی «فِي بُيُوتٍ أَذِنَ اللَّهُ أَن تُرْفَعَ وَيُذْكَرَ فِيهَا اسْمُهُ يُسَبِّحُ لَهُ فِيهَا بِالْغُدُوِّ وَالْآصَالِ رِجَالٌ لَّا تُلْهِيهِمْ تِجَارَةٌ وَلَا بَيْعٌ عَن ذِكْرِ اللَّهِ» («در خانه‌هایی که خدا اذن داده بلند کرده شود و نام خدا در آنها ذکر شود، مردانی در بامدادان و شبانگاهان در آن خانه‌ها او را تسبیح می‌کنند») (نور/۲۴،آیه‌ی ۳۶) را وارد می‌سازد که در آن فقط رجال ذکر شده و لفظ نساء نیامده است، بلافاصله برای دفع این شبهه که خداوند در این آیه رجال را بر نساء برتری داده است، می‌نویسد که خداوند در این آیه بدین جهت زنان را ذکر نکرده که مرد متضمن زن است و حوّا جزئی از آدم است، لذا جهت تشریف رجال و تنبیه بر اینکه نساء لاحق رجالند به ذکر رجال بسنده کرده و در واقع نساء را رجال نامیده است، وگرنه هیچ کمالی در اختصاص و انحصار مردان نیست و زنان از هیچ کمالی محجور نیستند که پیامبر (صلی‌الله علیه و آله) به کمال مریم دختر عمران و آسیه زن فرعون شهادت داد (فتوحات، ج ۲، باب ۶۹، ص ۲۴۱) اشاره به حدیثی است، که در کتب روایی اهل سنت به صور مختلف نقل شده ولی در کتب روایی شیعه نیامده است و این عربی آن را به صورت ذیل نقل کرده است: «کَمُلَ من‌الرجال کثیرونَ و من‌النساء مریم بنت عمران و آسیة امراةُ فرعونَ» (فتوحات مکیه، ج ۵، باب ۳۲۴، ص ۱۲۸). قیصری در شرح خود به این صورت آورده است: «کملت من‌النساء اربع مریم بنت عمران و آسیه امراة فرعون و خدیجه و فاطمه» (شرح فصوص قیصری، فص موسوی، ص ۴۵۲). ابن عربی باز در کتاب فتوحات مکیه در باب نودم از کمال زنان سخن می‌گوید و اصرار می‌ورزد که با وجود اینکه مردان را درجه‌ای است بر زنان ولی آن درجه‌ی وجودی است که زایل نمی‌شود، نه درجه‌ی کمال که میان زن و مرد مشترک است (فتوحات، ج ۳، باب ۹۰، ص ۲۵۶). ایضاً در همان کتاب آنجا که اسرار حج را می‌نویسد به نقصان درجه‌ی وجودی زن اشاره می‌کند ولی بلافاصله تأکید می‌کند که این نقصان در درجه‌ی ایجاد است که زن از مرد به وجود آمده است. و اين قادح کمال زن نیست و در مقام توجیه آن می‌گوید: «نسبت مردی که آدم است به آنچه که از آن خلق شده، يعنی خاک دقیقاً همان نسبت حوّاست به آدم همان طور که آدم در درجه‌ی ایجاد پايين‌تر از خاک است، ولی این نسبت تُرابی و خاکی و به عبارت دیگر همان نقصان وجودی مانع کمال آدم نشد، که خداوند بدان شهادت داد [اشاره به آیه‌ی «ولقد کَرّمنا بنی آدم»، احزاب/۱۷، آیه‌ی ۷۲]، نقصان وجودی زن هم نسبت به مرد مانع کمال نمی‌باشد. اما ابن عربی با تمام اصرار و تأکید بر اینکه مرد و زن در درجه‌ی کمال با هم برابر و انبازند، خاطرنشان می‌سازد که مردان به درجه‌ای نائل آمده‌اند که زنان از آن محرومند و آن درجه‌ی بعثت و رسالت است که برای زنان واقع نشده و در نتیجه برابری مرد و زن مخدوش گشته است. ولی او با وجود این دست از عقیده‌ی خود بر نمی‌دارد، و باز تأکید می‌کند که مرد و زن در درجه‌ی کمال با هم برابرند و در مقام توجیه عدم نیل بانوان به درجه‌ی بعثت و رسالت و جدایی آنها در این درجه، این فرق و جدایی و فضل را مهم تلقی نمی‌کند و آن را فضل در اکملیت می‌نامد نه در کمال و اکملیت را امری نسبی قلمداد می‌کند، که میان دارندگان مقام واحد مشترک هم تفاضل واقع می‌شود. چنانکه میان رُسُل و انبیاء واقع شده است، که خداوند فرموده است: «تِلْكَ الرُّسُلُ فَضَّلْنَا بَعْضَهُمْ عَلَى بَعْضٍ» (بقره، آيه‌ی ۲۵۳) و «وَلَقَدْ فَضَّلْنَا بَعْضَ النَّبِيِّينَ عَلَى بَعْض» (اسراء، ۵۵) (فتوحات، ج ۵، باب ۳۲۴، ص ۱۲۸). بنابراین، ممکن است این تفاضل در میان مردان و زنان نیز واقع شود. مردی در درجه‌ی کمال از زنی و یا زنی در درجه‌ی کمال از مردی و یا از مردانی برتر باشد، که طبق نظر ابن عربی و با توجه به حدیثی که از حضرت پیامبر (ص) نقل کرد حضرت مریم و آسیه زن فرعون بر مردانی برتری داشتند که آن حضرت به کمال آنها شهادت داد. به علاوه، او نوشته است که حضرت فاطمه سلام‌الله علیها نزد پیامبر (ص) نه فقط اکرم‌النساء، بلکه اکرم‌الناس بود: «فقال لأکرم‌النّاس علیه» (فتوحات مکیه، ج ۴، باب ۲۸۰، ص ۳۵۹). مسلماً کسی نزد پیامبر (ص) گرامی‌ترین مردم است که کاملترین آنها باشد. مقصود اینکه برابر نوشته‌ی ابن عربی آن بانوی بزرگوار نه تنها کاملترین زنان بلکه کاملترین مردان است. گفتنی است ابن عربی در فتوحات مکیه آنجا که درباره‌‌ی آیه‌ی تطهیر («إِنَّمَا يُرِيدُ اللَّهُ لِيُذْهِبَ عَنكُمُ الرِّجْسَ أَهْلَ الْبَيْتِ وَيُطَهِّرَكُمْ تَطْهِيرًا»، احزاب/۳۳، آیه‌ی ۳۴) سخن می‌گوید، «شرفا»، يعنی فرزندان حضرت فاطمه سلام‌الله علیها را مشمول آیه‌ی تطهیر می‌داند، چنانکه می‌نویسد: «فدخل الشرفاء اولاد فاطمه [سلام علیها] کلهم» (فتوحات، ج ۱، باب ۲۹، ص ۲۹۸) در صورتی که خیلی از مردان را داخل در آن نمی‌داند. حاصل اینکه بنا بر عقیده‌ی وی زنانی هستند که کاملتر و برتر از مردانند.

ابن عربی در مقدمه‌ی ترجمان‌الأشواق هم، آنجا که در خصوص خواهر عارفه‌ی شیخ مکین‌الدین اصفهانی سخن می‌گوید، او را نه تنها فخر زنان بلکه فخر مردان و علما قلمداد می‌کند («وأمّا فخر‌النساء اخته بل فخرُ ‌الرّجال والعلماء») و بالاتر از همه نظام دختر مکین‌الدین را تا حد امکان، یعنی تا حدی که انسانی می‌تواند انسانی دیگر را بستاید می‌ستاید و برای وی کمالات و مقاماتی قائل می‌شود که برای کسی قائل نشده است که او را خورشید عالمان، بوستان ادیبان، يتیمه‌ی دهر و کریمه‌ی عصرش خوانده و بالاخره دوشیزه‌ی فرزانه و تجسم حکمت جاودانه شناخته است (ترجمان‌الاشواق، چاپ بیروت، مقدمه، ص ۹–۸) و در کتاب فتوحات مکیه نیز زنی را از عارفات به نام فاطمه بنت مثنی نام می‌برد و وی را از اکابر صالحین می‌شناساند که در عالم تصرف می‌کرده و به برکت فاتحة‌الکتاب از وی اموری خارق‌العاده ظاهر می‌گشته است (فتوحات مکیه، ج ۳، باب ۷۳، ص ۲۰۲).

به عقیده‌ی وی منزلت زن نسبت به مرد، درست مانند منزلت طبیعت است نسبت به امر الهی (مقصود از طبیعت نَفَس الرّحمان است، فصوص، ص ۲۱۹)، یعنی زن محل وجود اعیان ابناء نوع انسانی است، همچنانکه طبیعت محل ظهور اعیان اجسام است که در طبیعت تکوّن می‌يابند و از آن پدیدار می‌گردند. نه امر الهی بدون طبیعت تحقق می‌یابد و نه طبیعت بدون امر الهی. حاصل اینکه کون متوقف بر دوچیز است. کسی که مرتبه‌ی طبیعت را بشناسد مرتبه‌ی زن را می‌شناسد و کسی که مرتبه‌ی الهی را می‌شناسد مرتبه‌ی مرد را می‌شناسد و می‌داند که وجود موجودات، يعنی ماسوی‌الله، متوقف بر این دو حقیقت است. ابن عربی در اینجا اظهار تأسف می‌کند که با اینکه شارع به مرتبه‌ی‌ زن تنبیه کرده و فرموده است که «ان‌النساء شقائق‌الرجال» (زنان پاره‌های مردانند) ولی با وجود این مرتبه‌ی زن همچنان مجهول مانده است (فتوحات، ج ۵، باب ۳۲۴، ص ۱۳۲).

زن محلّ انفعال و تکوین اتمّ صُوَر است

ابن عربی در مقام بیان کمال وجودی بانوان و اهمیت آنها در نظام هستی، تذکر می‌دهد که بانوان محل انفعال و تکوین اتمّ صور یعنی صورت انسانند که در حقیقت صورت الهی است و صورتی اکمل از آن نیست. لذا بزرگترین نعمت را نکاح می‌شمارد که در آن ایجاد اعیان امثال است و زنان محل انفعال تکوین اتم صور یعنی صورت انسانی هستند که صورتی کاملتر از آن نیست. شنیدنی است که ابن عربی در این مقام شأن زن را تا آن حد بالا می‌برد که فرزند را ملحق به مادر و از آن او می‌داند و حدیثی از پیامبر (ص) نقل می‌کند که فرمود «الولد للفراش» و در معنی آن می‌گوید صاحب فراش زن است نه مرد. و می‌افزاید برای همین است که خداوند زنان را محبوب پیامبر اکرم گردانید و به نکاح توانا ساخت، تبعّل (ازدواج) را ستود و تبتّل (بریدن از مردم و ترک ازدواج) را نکوهید (فتوحات، ج ۷، باب ۵۵۸، ص ۳۵۶) و بالاخره تأکید می‌کند که در نشئه‌ی عنصری وصلتی و پیوندی عظیمتر از نکاح نیست (فصوص‌الحکم، فص محمدی، ص ۲۱۷). نکاح مفروض افضل فرایض و نکاح نافله افضل نوافل خیرات است و بالاخره نکاح اصل در همه‌ی اشیاء است. آن را احاطه و فضل و تقدم است: «فکأنّ‌النّکاح اصلٌ فی‌الاشیاء کلها فله الاحاطة والفضل و التقدّم». منتهی عده‌ی کمی از آن آگاهند. او از ابوحنیفه نقل می‌کند که نکاح افضل نوافل خیرات است. سخن وی را می‌پسندد و می‌گوید: «ولقد قال حقّّاً او صادف حقاً». بعد می‌افزاید که: «وکان رسول‌الله حُبّبَ الیه‌النساء و کان اکثر الانبیاء نکاحاً لما فیه‌التحقق با‌لصورة التی خلق علیها»؛ «خداوند زنان را محبوب پیامبر گردانید و او از پیامبران دیگر بیشتر ازدواج کرد زیرا ازدواج تحقق صورتی است که او بر آن آفریده شده است، يعنی صورت الهی» (فتوحات، ج ۳، باب ۸۹، ص ۲۵۱).

علت شوق و میل مرد و زن به یکدیگر

به نظر ابن عربی ازآنجا که حوّا از آدم آفریده شده، لذا میل مرد به زن میل کل به جزء و اصل به فرع خود است و میل زن به مرد میل جزء به کل، فرع به اصل و غریب به وطن خود است. او توضیح می‌دهد که میل مرد به زن در واقع میل به خودش است، زیرا زن جزئی از اوست و اما میل زن به مرد بدین جهت است که او از دنده‌ی مرد آفریده شده و در دنده‌ نوعی انحنا و انعطاف است. و چون در دار هستی خلاء و جای خالی که حوّا را از آنجا بیرون آورد با شهوت و میل پر کرد و در نتیجه آدم به حوّا شوق ورزید، مانند شوق او به خودش و حوّا هم به آدم شوق ورزید، زیرا آدم همان جایی است که حوا از آنجا بیرون آمده است. پس حب حوا به آدم حب به وطن است و حب آدم به حوا حب به خود. به همین جهت است که حب مرد به زن ظاهر می‌گردد و اما به زن نیرویی داده شده که به حیا تعبیر می‌شود و او بدان وسیله محبتش را به مرد پنهان می‌سازد، زیرا وطن یعنی مرد عین صاحب وطن یعنی زن نیست، آنچنانکه آدم عین زن و متحد با او بود (فتوحات، ج ۱، باب ۷، ص ۹۲). ابن عربی در این مقام آیه‌ی مبارکه‌ی «وَمِنْ آيَاتِهِ أَنْ خَلَقَ لَكُم مِّنْ أَنفُسِكُمْ أَزْوَاجًا لِّتَسْكُنُوا إِلَيْهَا وَجَعَلَ بَيْنَكُم مَّوَدَّةً وَرَحْمَةً إِنَّ فِي ذَلِكَ لَآيَاتٍ لِّقَوْمٍ يَتَفَكَّرُونَ»؛ «و از آیات اوست که برای شما از خودهایتان جفتهایی آفرید تا آرام گیرید به سوی آنها و میان شما دوستی و مهربانی قرار داد همانا در آن آیه‌هایی است برای متفکران» (روم/۳۰، آیه‌ی ۲۰).

او می‌نویسد: «چون حوّا پاره‌ای از آدم است خداوند میان آنها مودّت و رحمت قرار داد. مقصود از مودت مجعوله میان زوجین همان ثبات بر نکاح است که موجب توالد و تناسل است و مقصود از "رحمت مجعوله" میل آنهاست به یکدیگر که باعث سکون و آرامش آنهاست. از برکت "مودت و رحمت مجعوله" است که کل جزئش را طلب می‌کند و جزء کلش را، در نتیجه آنها به هم می‌پيوندند، اعیان ابناء ظاهر می‌شوند و اطلاق اسم ابوّت بر آنها صادق می‌آید. و زنان در ابوّت لاحق مردان می‌گردند» (فتوحات مکیه، ج ۵، باب ۳۲۴، ص ۱۳۰).

اشاره شد که محبت مرد به زن در واقع محبت به خود است. ابن عربی در فتوحات، آنجا که درباره‌ی «فتنة‌النساء» سخن می‌گوید، می‌نویسد: «رجوع این فتنه در محبت زنان به خدا، به این صورت است که کل که جزء خود را دوست می‌دارد و بدان شوق می‌ورزد، در واقع جز خود را دوست نمی‌دارد زیرا زن در اصل از دنده‌ی کوتاه مرد آفریده شده، بنابراین مرد زن را نسبت به خود به‌منزله‌ی صورتی منظور می‌کند که خداوند انسان کامل را بر آن آفریده است و آن صورت حق است و حق تعالی آن صورت را مجلای وی قرار داده است و هرگاه چیزی مجلای ناظری باشد، ناظر در آن صورت جز خود را نمی‌بیند و چون خود را در آن آینه می‌بیند میلش به آن افزون می‌گردد، زیرا آن آینه صورت اوست و ظاهر است که صورت مرد صورت حق است پس او جز حق چیزی نمی‌بیند. و اما طریق دیگر محبت به زنان از اینجاست که آنها محل انفعال و تکوین ظهور اعیان‌ امثالند در هر نوعی. البته این حب مطلق است که برخی از بندگان خداوند از آن بهره‌مندند. این حبّ به چیزی مخصوص یا شخصی خاص اختصاص ندارد، که هر حاضری محبوب آنهاست. اما بعضی هم به بعضی دیگر به مناسبتی محبتی مخصوص دارند. کامل کسی است که همچون پیامبر (ص) جامع میان تقیید و اطلاق، یعنی محبت مطلق و مخصوص باشد» (فتوحات مکیه، ج ۸، باب ۵۶۰، ص ۲۴۸).

گفتنی است که ابن عربی زن را از متشابهات می‌شناسد. آنجا که درباره‌ی دوازده قطبی سخن می‌گوید که مدار عالم زمان‌شان هستند و سخن را به قطب هشتم می‌رساند که بر قدم الیاس علیه‌السلام است و حالش علم به متشابه است که تأویلش را جز خدا کسی نمی‌داند («وَمَا يَعْلَمُ تَأْوِيلَهُ إِلاَّ اللّهُ»، آل عمران/۳، آیه‌ی ۵) و این قطب هم با اعلام خدا می‌داند، این عقیده‌ی نوظهور را اظهار می‌کند که حوّا را دو حکم است، حکم مرد بودن بالاصاله و حکم زن بودن بالعرض و از آن نتیجه می‌گیرد که پس حوّا از متشابهات است، زیرا انسانیت مجمع مرد و زن است (فتوحات مکیه، ج ۷، باب ۴۶۳، ص ۱۲۴). بنابراین، باید گفت كه زن را فقط خدا می‌شناسد و یا کسی که همچون قطب هشتم خداوند معرفت زن را به وی اعلام کرده است. قابل توجه است که ابن عربی با اینکه در موارد کثیری از جزء بودن حوا از آدم سخن می‌گوید و بدین ترتیب ولو در درجه‌ی ایجاد نقصان وجودی زن را نسبت به مرد و انفعال وی را از او می‌پذيرد، ولی در عین حال برای تثبیت و تأیید نظر خود یعنی تساوی مرد و زن در فتوحات مکیه، آنجا كه درباره‌ی معرفت بَدء و آغاز پیدایش ابدان و اجسام انسانی بحث می‌کند می کوشد با توجه به آیه‌ی مبارکه‌ی «يَا أَيُّهَا النَّاسُ إِنَّا خَلَقْنَاكُم مِّن ذَكَرٍ وَأُنثَى» (حجرات/۴۹، آیه‌ی ۱۳) این نقصان را جبران کند و زن و مرد را حتی در درجه‌ی وجودی با هم برابر بشناساند، چنانکه می‌نویسد: «خداوند در این آیه چهار نوع مختلف آفرینش را جمع کرده است: (۱) آفرینش آدم که از خاک است؛ (۲) آفرینش حوّاء که از آدم است؛ (۳) آفرینش حضرت عیسی که از مریم، يعنی از زن، است؛ (۴) و بالاخره آفرینش بنی‌آدم که از مرد و زن و از طریق توالد و تناسل است و اسم انسان بر هریک از آنها بالحد و الحقیقة قابل اطلاق است». او می‌گوید: «در آیه‌ی فوق مقصود از "خلقناکم" آدم است که از خاک آفریده شده، مقصود از "من ذکرٍ" حوّاست که از آدم آفریده شده و مراد از "انثی" عیسی است که از مریم خلق شده و مراد از مجموع "من ذکر و انثی" بنی آدم است». پس جسم عیسی جسم چهارم و تکوینی دیگر است که مغایر با خلق ابدان و اجسام نوع انسان است. مقصود اینکه اگر حوّاء منفعل از آدم است، عیسی نیز منفعل از مریم است و در نتیجه تساوی و برابری برقرار است. ابن عربی معتقد است که آیه‌ی مذکور از "جوامع کلم" و "فصل‌الخطاب" است که به محمد (ص) داده شده است (فتوحات مکیه، ج ۱، باب ۷، ص ۱۹۲؛ ج ۷، باب ۴۶۳، ص ۱۲۴). او در مقام دفع شبهه از برابری زن و مرد در مورد شهادت هم می‌نویسد: «درست است که در مواردی یک مرد جای دو زن را می‌گیرد، مثلاً، در شهادت دَین، ولی در مواردی هم یک زن به جای دو مرد می‌نشیند، از جمله قبول حاکم قول زن را در عدّه و قبول زوج قول زوجه را در انتساب فرزند به وی. بعد نتیجه می‌گیرد که «فتداخلا فی‌الحکم» (فتوحات مکیه، ج ۵، باب ۳۲۴، ص ۱۳۰).

در خصوص عقیده‌ی ابن عربی به تساوی مرد و زن این مورد را می‌توان افزود که او در فتوحات در باب «فی‌معرفة أسرارالصلوة و عمومها» قائل به جواز امامت زن در نماز جماعت برای مردان بوده است. چنانکه نوشته است: «برخی از مردم امامت زن را به مردان و زنان جایز دانسته‌اند. من به این قول قائلم. برخی دیگر امامت زن را علی‌الاطلاق به مردان و زنان منع کرده‌اند و گروهی دیگر امامت زن را به زنان نه مردان اجازه داده‌اند. بعد برای قول خود استدلال می‌کند که رسول‌الله به کمال برخی از زنان شهادت داد و کمال همان نبوت است و نبوت امامت است» (فتوحات مکیه، ج ۲، باب ۶۹، ص ۱۰۴)

علم به قدر و ارزش زن و منزلت او در دار هستی از اسرار اختصاص است

ابن عربی، برای ترفیع مقام و تثبیت کمال بانوان، علم به قدر و ارزش آنها را در نظام آفرینش از اسرار اختصاص به شمار می‌آورد که خداوند آن را به هرکسی نداده، بلکه به اشخاص مخصوصی از اولیاء و انبیاء از جمله محمد (ص) و موسی علیه‌السلام عنایت فرموده است. لذا می‌گوید: «چون خداوند این علم را به محمد (ص) داد، زنان را محبوبش گردانید [اشاره به مضمون حدیث «حُبِّب ألَیّ النّساء...»] و چون به موسی داد و او را به قدر و ارزش زن آگاه ساخت، او حاضر شد در برابر مَهر زنی ده سال مزدوری کند» (فتوحات مکیه، ج ۵، باب ۳۵۶، ص ۳۷۸) [اشاره به آیه‌ی «قَالَ إِنِّي أُرِيدُ أَنْ أُنكِحَكَ إِحْدَى ابْنَتَيَّ هَاتَيْنِ عَلَى أَن تَأْجُرَنِي ثَمَانِيَ حِجَجٍ فَإِنْ أَتْمَمْتَ عَشْرًا فَمِنْ عِندِكَ»؛ «گفت می‌خواهم یکی از این دو دخترم را به تو تزویج کنم تا هشت سال مزدور من شوی، پس اگر ده سال تمام کردی آن فضل تو است]. بنابراین باید گفت برای زن چه کمالی بالاتر از آنکه خداوند او را محبوب خاتم پيامبران محمد مصطفی کرده و نیز مهر او را ده سال مزدوری پيامبر بزرگ و اولوالعزمی همچون حضرت موسی قرار داده است. البته مقصود ابن عربی از نساء به معنای عام و فراگیر است که ساری در عالم است ولی در زنان ظاهرتر است (همان). باز برای تأييد نظر خود و تقریر و تثبیت کمال زنان داستان حضرت موسی را نقل می‌کند که چون برای دفع حاجت و آسایش زنش کوشید و در طلب آتش برآمد، از برکت آن طرف خطاب خداوند قرار گرفت و این شرافت بیافت که خدا وی را ندا کرد و درباره‌ی عین حاجتش، يعنی آتش با وی سخن گفت: «إِذْ قَالَ مُوسَى لِأَهْلِهِ إِنِّي آنَسْتُ نَارًا سَآتِيكُم مِّنْهَا بِخَبَرٍ أَوْ آتِيكُم بِشِهَابٍ قَبَسٍ لَّعَلَّكُمْ تَصْطَلُونَ. فَلَمَّا جَاءهَا نُودِيَ أَن بُورِكَ مَن فِي النَّارِ وَمَنْ حَوْلَهَا وَسُبْحَانَ اللَّهِ رَبِّ الْعَالَمِينَ. يَا مُوسَى إِنَّهُ أَنَا اللَّهُ الْعَزِيزُ الْحَكِيمُ»؛ «هنگامی که موسی به اهلش گفت همانا من آتشی دیدم از آن برای شما به زودی خبری یا شعله‌ای می‌آورم باشد که شما گرم شوید. پس چون او نزدیک آتش آمد ندا شد به کسی که در طلب آتش است و آنکه در پیرامون آنست برکت و کرامت داده شد. ای موسی آن من هستم خدای غالب و درستکردار» (نمل/۲۷، آیات ۸–۷). باز در فتوحات مکیه، در باب سیصد و بیست چهارم، که در «معرفت منزل جمع نساء و رجال» سخن می‌گويد، در مقام دفع شبهه از برابری مرد و زن و در ضمن اثبات برتری زن بر مرد می‌نویسد: «اگر کسی در تساوی مرد و زن شبهه کند و به آیه‌ی "إِذَا تَدَايَنتُم بِدَيْنٍ إِلَى أَجَلٍ مُّسَمًّى فَاكْتُبُوهُ وَلْيَكْتُب بَّيْنَكُمْ كَاتِبٌ بِالْعَدْلِ وَلاَ يَأْبَ كَاتِبٌ أَنْ يَكْتُبَ كَمَا عَلَّمَهُ اللّهُ فَلْيَكْتُبْ وَلْيُمْلِلِ الَّذِي عَلَيْهِ الْحَقُّ وَلْيَتَّقِ اللّهَ رَبَّهُ وَلاَ يَبْخَسْ مِنْهُ شَيْئًا فَإن كَانَ الَّذِي عَلَيْهِ الْحَقُّ سَفِيهًا أَوْ ضَعِيفًا أَوْ لاَ يَسْتَطِيعُ أَن يُمِلَّ هُوَ فَلْيُمْلِلْ وَلِيُّهُ بِالْعَدْلِ وَاسْتَشْهِدُواْ شَهِيدَيْنِ من رِّجَالِكُمْ فَإِن لَّمْ يَكُونَا رَجُلَيْنِ فَرَجُلٌ وَامْرَأَتَانِ مِمَّن تَرْضَوْنَ مِنَ الشُّهَدَاء أَن تَضِلَّ إْحْدَاهُمَا فَتُذَكِّرَ إِحْدَاهُمَا الأُخْرَى ..."؛ "چون به یکدیگر تا وقتی معین وامی می‌دهید ... دو گواه از مردان‌تان برگیرید، اگر دومرد نبود یک مرد و دو زن از کسانی که می‌پسندید، تا چون یکی از آن دو زن فراموش کند یکی از آنها دیگری را به یاد آورد" (بقره/۲، آیه‌ی ۲۸۲)، تمسّک جوید و بگوید که خداوند در این آیه به جای یک مرد دو زن قرار داده، یعنی تساوی مرد و زن مخدوش شده، و آن را معلل به اين کرده است که زن فراموشکار است، زیرا لازمه‌ی تذکّر که فرمود: "فَتُذَكِّرَ إِحْدَاهُمَا الأُخْرَى" نسیان و فراموشی است، ما در جواب خواهیم گفت که خداوند به آدم هم که مرد است نسبت نسیان و فراموشی داده و فرموده است: "وَلَقَدْ عَهِدْنَا إِلَى آدَمَ مِن قَبْلُ فَنَسِيَ وَلَمْ نَجِدْ لَهُ عَزْمًا"، "و همانا ما از قبل با آدم عهد کردیم. پس او فراموش کرد و او را عزمی نیافتیم" (طه/۲۰، آیه‌ی ۱۱۵). رسول گفت: "نَسُواْ اللّهَ فَنَسِيَهُمْ"؛ "آنها خدا ار فراموش کردند، پس خدا هم آنها را فراموش کرد" (توبه، آیه‌ی ۶۷).

گذشته از این حق این است که خداوند یکی از آن دو زن (أحدی‌المرأتین) را به حیرت وصف کرده، نه به نسیان و حیرت نصف نسیان است، نه تمام آن، در صورتی که طبق آیه‌ی "فَنَسِيَ وَلَمْ نَجِدْ لَهُ عَزْمًا" ممکن است مرد شهادت را به کلی فراموش کند ولی برابر آیه‌ی مورد بحث امکان ندارد، یکی از آن دو زن، البته لاعلی‌التعیین شهادت را فراموش کند زیرا طبق آیه‌ اگر یکی فراموش کرد دیگری آن را یادآوری می‌کند و لازمه‌ی آن این است که یکی از آنها فراموش نکند و خبر خداوند هم بدون شک صدق است. بنابراین، زنی در شهادت متّصف به صفت الهی می‌شود، یعنی فراموش نمی‌کند و قرآن از قول موسی علیه‌السلام حکایت می‌کند که: "لايَضِلُّ رَبِّي وَ لايَنسَى»؛ «پروردگار من خطا نمی‌کند و فراموش نمی‌‌كند» (طه/۲۰، آیه‌ی ۵۲) (فتوحات مکیه، ج ۵، باب ۳۲۴، ص ۱۳۱).

فعل زنی اصلی در تشریع قرار می‌گیرد

ابن عربی برای اثبات اهمیت و موقعیت معنوی زن به هَروَله، یعنی دویدن هاجر، زن حضرت ابراهیم و مادر حضرت اسماعیل تمسک می‌جوید و می‌نویسد: «چون خداوند به کمال زن آگاه بود برایش اصلی در تشریع برقرار ساخت، اگرچه او خود قصد نکرده بود. هاجر مادر اسماعیل علیه‌السلام هفت بار بین صفا و مروه طواف کرد و در بطن وادی هفت بار دوید، تا مگر برای فرزند خردسالش اسماعیل آبی بیابد و او را از تشنگی و خطر مرگ برهاند. خداوند این عمل هاجر را از مناسک حج قرار داد و سعی بین صفا و مروه را تشریع قرمود و بدین ترتیب عمل زنی به واسطه‌ی کمالش سبب حکمی در شریعت شد» (فتوحات مکیه، ج ۲، باب ۷۲، ص ۴۸۲).

محبت به زنان انسان را به خدا نزدیک می‌سازد

ابن عربی استدلال می‌کند که پیامبر (ص) فرمود: «خداوند محبت زنان را در دل من نهاد (حدیث حُبب الی ...) سوگند به خدا خداوند چیزی را محبوب پيامبرش می‌گرداند که مقرب وی به پرودگارش باشد، نه معبِّد او، یعنی چیزی که او را از پروردگارش دور می‌سازد» (فتوحات مکیه، ج ۳، باب ۱۰۸، ص ۲۸۶).

محبت زنان میراث نبوی است

ابن عربی سخنش را بدین صورت ادامه می‌دهد که: «اگر کسی قدر زنان و سرّ ایشان را بداند در حبّ و دوستی آنها هرگز زهد نمی‌ورزد، که کمال عارف حبّ آنهاست، زیرا آن میراث نبوی و حبّ الهی است که آن حضرت فرمود "حبّب" و بدین صورت محبتش را به زنان به چیزی جز خدا نسبت نداد» («فمن قدرالنساء لم یزهد فی حُبّهنّ فانّه میراثٌ نبویٌ و حبّ الهی»، همان). و بالاخره، ابن عربی در فصّ محمدی، یعنی آخرین فصّ کتاب فصوص‌الحکم خود نه تنها به کمال زن بلکه به اکمليت او نسبت به مرد تصریح می‌کند و می‌گوید: «شهود مرد حق را در زن اتم و اکمل است. زیرا او حق را در زن هم به صورت فاعل مشاهده می‌کند و هم به صورت منفعل». پس از آن می نویسد، «پيامبر (ص) از آنجا که حق را در زنان به صورت کامل شهود می‌کرد ایشان را دوست می‌داشت». سپس به صورت ذیل توضیح می‌دهد که حق تعالی مجرد از مواد، یعنی بدون مظاهر و مجالی مشاهده نمی‌شود، که او در مقام ذات بی‌نیاز از عالمیان است. بنابراین شهود او فقط در مظاهر و مجالی امکان می‌یابد و زن مظهر اجلی و اکمل حق است. («فشهود‌الحق فی‌النساء اعظمُ‌الشهود و اکملهُ»؛ فصوص‌الحکم، فص محمدی، ص ۲۱۷). او در همین فص به حدیثی هم از پیامبر اکرم استشهاد می‌کند، حدیثی که در منابع فریقین به صور گوناگون آمده و او به صورت ذیل می‌‌آورد: «حُبِّب الیّ من دنیاکم ثلاث: النّساءُ و الطیبُ و جُعلت قرّهُ عینییَّ فی‌الصلاة». او به شرح حدیث مزبور اهتمام می‌ورزد، به گونه‌ای که بخش اعظم فصّ يادشده را فرا می‌گیرد و مایه و پايه‌ی پاره‌ای از مسائل عرفانی وی واقع می‌شود و در نهایت بدین نتیجه می‌رسد که زن مظهر و مجلای اتم و اکمل حق تعالی و رمز هر محبوب و مطلوبی است.

ابن عربی در شرح حدیث به لطایف و نکاتی توجه می‌دهد که به‌راستی گفتنی و شنیدنی است، از جمله می‌نویسد:

۱) پيامبر فرمود: «حُبّب إلیّ، یعنی خداوند زن را محبوب من گردانید، یعنی به صیغه‌ی مجهول آورد و نگفت: أحبَبتُ، من او را دوست می‌داشتم، زیرا محبت او در واقع تعلق به پروردگارش داشت و او متخلق به تخلق الهی بود».

۲) پيامبر «ثلاث» فرمود، نه «ثلاثه»، یعنی لفظ عدد مؤنث آورد، نه مذکر، در صورتی که لفظ طیب مذکر است و عادت عرب در این گونه موارد همواره تغلیب تذکیر بر تأنیث است، چنانکه گویند: «الفواطمُ و زیدٌ خرجوا» و نمی‌گویند: «خَرَجنَ». اما با اینکه آن حضرت خود عرب و بلکه از افصح فصحای عرب بود جهت تهمّم به نسوان و إشعار به مقام و مرتبه‌ی ایشان تأنیث را بر تذکیر غلبه داد. پس خداوند آنچه را که نمی‌دانست به وی آموخت. فضل خداوند بر وی عظیم بود. به‌راستی او چقدر عالم به حقایق بود و چقدر حقوق انسانها را رعایت می‌فرمود! (فصوص‌الحکم، فص محمّدی، ص ۲۲۰)

۳) ثالثاً «طیب» را بعد از «نساء» آورد، زیرا بانوان محل انفعال و تکوین ابناء نوع انسانند و روایح اصل تکوین عالم در ایشان است و صاحب مقام و مرتبه‌ی اُمومت و مادری هستند و بوی مادری که الذِّ روایح و خوشترین بویهاست از آنها استشمام می‌شود.

۴) محبت آن حضرت به بانوان به واسطه‌ی مرتبه‌ای است که ایشان را پیش خداوند است و اینکه آنها قابل تأثیر و محل انفعالند و نسبت‌شان به مرد، همچون نسبت طبیعت، یعنی رحمان به خداوند است که او صُور عالم را با توجه ارادی و امر الهی در آن فتح فرمود. («فما أحَبَّهُنَّ إلا بالمرتبه و أنهن محل الانفعال فَهُنَّ له کالطبیعة للحق التی فتح فیها صُور العالم بالتوجه الارادی و الأمرالالّهی»؛ فصوص الحکم، فص محمدی، ص ۲۱۸).

نکته‌ی قابل توجه: ابن عربی در فتوحات مکیه حدیث مزبور را مورد بحث قرار می‌دهد و می‌نویسد: پيامبر (ص) «حُبِّب» را به صیغه‌ی مجهول آورد، و کسی که زنان را محبوبش گردانید، يعنی خداوند، ذکر نکرد، آنچنانکه در آیه‌ی مبارکه‌ی « وَلَكِنَّ اللَّهَ حَبَّبَ إِلَيْكُمُ الْإِيمَانَ» (حجرات/۴۹، آیه‌ی ۷) فاعل معین شده و فعل به صورت معلوم آمده است. پيامبر (ص) در این عدول، یعنی عدول از معلوم به مجهول و عدم تعیین فاعل مقصود و منظوری دارد، که اظهارش به علت ناتوانی نفسهای پذيرنده ناممکن است «والنبی ما عدل الی قوله حبِّب و لم يَذکر مَن حَبَّبه الا لمعنی لايُمکن اظهاره لضعف النفوس القابلة» (فتوحات، ج ۶، باب ۳۸۰، ص ۳۰۳).

محبت محمد (ص) به زنان تحبّب و تخلق الهی بود، نه اقتضای شهوت حیوانی

يعنی حق تعالی قلب او را محبّ زنان گردانید. زیرا عیان ایشان اقتضا می‌کرد که محبوب مردان باشند، همچنانکه اعیان مردان مقتضی بود که محبّ آنها باشند. و خدا حق هرچیزی را به او می‌دهد. مقصود اینکه اعیان رجال حبّ زنان را اقتضا می‌کند. بنابراین اعطای حبّ زنان به پیامبر (ص) عين حق او بود که مقتضای عینش بود. («فلهذا کان حُب‌النساء لمحمد (ص) عن تحبب الهی و أن الله أعطی کل شیء خلقه و هو عین حقه»؛ فصوص‌الحکم، فص محمدی، ص ۲۱۷ و ۲۱۹).

در پایان شایسته‌ی ذکر است که ابن عربی در فتوحات می‌نویسد: «که من در آغاز دخولم در این طریق (يعنی طریق تصوف) بیش از همه از زنان کراهت می‌داشتم و حدود هیجده سال بر این حالت بودم تا این مقام را شهود کردم و با وقوف به حدیث نبوی (حُبّب ....) و با توجه به اینکه پیامبر به اقتضای طبیعت وشهوت زنان را دوست نمی‌داشته بلکه حبّ او از تحبیب الهی بوده به زنان محبت ورزیدم و اکنون بیشتر از همه به آنان مهر می‌ورزم و بیشتر از همه حقوق‌شان را رعایت می‌کنم، زیرا این از روی بصیرت و تحبب الهی است نه حب طبیعی («فأنا اعظم الخلق شفقةً علیهن و أرعی لحقهنّ، لأنی فی ذلک علی بصیرة و هو عن تحببّ لاعن حبّ طبیعی»؛ فتوحات، ج ۷، باب ۴۶۳، ص ۱۲۵–۱۲۴).

میل و شوق عارفان به زنان

بنابراین حُب زنان واجب است و اقتدای به رسول‌ علیه‌السلام است که فرمود: «حببّ الی من دنیاکم ثلاث: النّساء و الطیب و جُعِلَت عینی فی‌الصلاة، آیا خداوند آنچه را محبوب پيامبرش گردانید که او را از پروردگارش دور می‌کند؟ نه، سوگند به خدا بلکه چیزی را محبوب او گردانید که وی را به پروردگارش نزدیک می‌سازد. کسی که قدر و ارزش زنان را شناخت در محبت آنها زهد نورزید و کوتاهی نکرد بلکه حُب آنها کمال عارف است که آن میراث نبوی و حُبّ الهی است» («فمن عرف قدر النساء و سرّهن لم یَزهد فی حُبّهنّ، بل من کمال‌العارف حُبّهنَّ فانه میراث نبوی و حب الهی فانه قال حبب الی فلم یَنسِب حبّه فیهن إلاالی‌الله تعالی»؛ فتوحات، ج ۳، باب ۱۰۸، ص ۸۶–۲۸۵).

منابع:

۱) ابن عربی، فتوحات مکیه، بیروت، دارالکتب‌العلمیه، طبع اول، ۱۴۲۰/۱۹۹۹.

۲) ابن عربی، فصوص‌الحکم، تصحیح دکتر ابوالعلاء عفیفی، مصر، اسکندریه، ۱۳۶۵/۱۹۴۶.

۳) ابن عربی، فصوص‌الحکم، شرح قیصری، بی‌جا، بی‌تا.

يادداشت:

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و یکم مهر 1388ساعت 8:26  توسط م. ساغری  | 

 

 

نگاهي به موانع مشارکت زنان در توسعه روستايي

سهم يک درصدي زن از روستا! 

 

 در یک جامعه در حال توسعه مشارکت به معناي حضور زنان در تمام مراحل توسعه، بررسي نيازها، شناسايي مشکلات، برنامه ريزي، مديريت، اجرا و ارزشيابي است. برابري مشارکت در يک جامعه مردسالار به آساني به دست نخواهد آمد، چنين امري نيازمند مشارکت دادن زنان، به ويژه زنان روستايي در پروژه هايي است که آنان در آن به نحوي ذي نفع هستند.جمعيت روستا نشين ايران، همواره نقشهاي گوناگوني را در امر توليد و توزيع عهده دار بوده اند. بخش کشاورزي، تامين کننده حدود يک سوم اشتغال، بيش از چهارپنجم نيازهاي غذايي کشور، نيمي از صادرات غيرنفتي، نه دهم نياز صنايع به محصولات کشاورزي و يک پنجم توليد ناخالص داخلي کشور است.  در تمامي جوامع، زنان روستايي به عنوان يک عامل مهم در نيل به اهداف توسعه روستايي مطرح بوده و در واقع نيمي از نيروي انساني مورد نياز توسعه روستايي مي باشند، با اين حال، در جامعه روستايي ايران، ميان طبقه حاکم(صاحبان سرمايه) و روستاييان، ميان شهري و روستايي، ميان باسواد و بي سواد و ميان مرد و زن، شکاف عميقي وجود دارد.  زنان به ويژه در روستاها از امکانات کمتري از لحاظ ميزان سرمايه، اعتبار و قدرت برخوردارند. ميران نقش آفريني زنان روستايي، بيش از مردان، تحت تاثير شرايط و عوامل گوناگون اقتصادي، اجتماعي، فرهنگي و اکولوژيکي قرار دارد. زنان روستايي، چه به صورت مستقيم(توليد محصولات زراعي، دامي، صنايع دستي و روستايي) و چه از لحاظ کمک به بخش کشاورزي(به عنوان نيروي کار) پتانسيل قابل توجهي در جامعه محسوب مي شوند.حدود 6/5 ميليون زن در توليدات بخش کشاورزي ايران نقش دارند. فعاليتهاي مربوط به کاشت، داشت و برداشت محصول، فرآوري و تهيه خوراک دام، نگهداري و مراقبت از دام و طيور و برخي فعاليتهاي مربوط به بازاريابي و فروش محصولات از جمله زمينه هاي نقش و مشارکت زنان روستايي به شمار مي رود.براساس آمارهاي موجود، زنان روستايي در صنايع تبديلي 50 درصد، توليد محصولات زراعي و دامي 22 درصد، صنايع دستي 75 درصد و در امور مربوط به کاشت، داشت و برداشت به ترتيب 25، 24، 26/4 درصد مشارکت دارند. همچنين در امور دامداري، 23 درصد چراي دامي، 42 درصد مراقبت دام و 100 درصد کل پرورش طيور را در روستا انجام مي دهند. بنابراين نقش آنان در دستيابي به امنيت غذايي، نقشي غير قابل انکار است. اما اين نقش تعيين کننده در جامعه و در فرايند توسعه روستايي کشور ما مانند اغلب کشورهاي در حال توسعه، چندان آشکار نيست. در جامعه روستايي ايران، حدود 80 درصد زنان کار مي کنند، ولي در رديف زنان خانه دار و جز» گروههاي شاغل بدون دستمزد، کارگر خانگي، کارگر فاميلي و يا کارفرماي مستقل به حساب آمده اند. در اين آمارها، اغلب اشتغال فصلي، پاره وقت، بدون مزد و فعاليت هاي خانه داري منظور نمي شود و تنها آن بخش از فعاليتهاي زنان در علوم اقتصادي و اجتماعي مورد توجه و دقت قرار گرفته که در اقتصاد ملي و خارج از منزل ظهور داشته است. در اغلب تحقيقات و آمارها، مردان به عنوان سرپرست خانوار شناخته مي شوند و مالکان زمين و اراضي کشاورزي نيز آنها هستند. البته اين موضوع که تنها يک درصد مالکيت هاي روستايي کشور، متعلق به زنان است، چنين امري را تاييد مي کند. اما براساس آمار ارائه شده از سوي کميته امداد ، هم اکنون 830 هزار و 473 نفر(483 هزار و 897 خانوار) تحت سرپرستي زنان سرپرست خانوار روستايي قرار دارند که 62 درصد اين افراد بالاي 60 سال سن دارند.به طور کلي، توسعه فرآيندي است چند بعدي و داراي ابعاد مختلف اقتصادي، اجتماعي، سياسي و فرهنگي... مشارکت زنان روستايي در اين فرآيند، مشارکتي فعالانه و تاثيرگذار نبوده است. زيرا مهمترين جنبه اين مشارکت تاکنون، بعد اقتصادي آن براي زنان روستايي بوده است. با اين حال ارزش کار آنها در توليد کشاورزي کمتر به عنوان درآمد محسوب مي شود و از استقلال برخوردار نيست. اين در حالي است که در فرآيند توسعه و تغيير نظام اقتصاد کشاورزي پيشرفته، ارزش کار زن که قبلا به صورت نيروي کار بدون مزد در خانواده بود، بايد به پول تبديل شده و در اختيار او قرار گيرد. جز بخش کشاورزي که حوزه اصلي کار زنان روستايي است، در دو بخش ديگر اقتصاد، يعني صنعت و خدمات نيز حضور زنان روستانشين بسيار ناچيز بوده است.در بحث مشارکت اجتماعي و سياسي زنان، مهمترين موضوع، شرکت در برنامه ريزي، تصميم گيري، اجراي تصميمات و ارزشيابي نتايج حاصله است. زنان به طور کل، سهم  اندکي در چنين فرآيندي داشته اند. با وجود آنکه زنان روستايي در سال هاي اخير حضور چشم گيرتري در مديريت روستاها، حضور در تشکل هاي فرهنگي و اجتماعي، مديريت تعاوني ها و... داشته اند، اما ميزان پايين تر سواد و تحصيلات، درآمد شغلي و پايگاه اجتماعي نسبت به زنان شهري، باعث شده که آنان سهم به مراتب کمتري در کسب مقامات و مديريت هاي دولتي، کسب نمايندگي مجلس و شوراهاي اسلامي و به طور کلي حضور در ساختار قدرت داشته باشند. هم چنين نسبت به زنان شهري، فعاليت زنان روستايي در سازمان و جنبش هاي اجتماعي زنان(شايد به دليل آشنايي و آگاهي کمتر آنان با آرمان هاي اين جنبش ها و فاصله داشتن خواستهاي چنين جنبش هايي با مسائل خاص آنها) بسيار ناچيز بوده است. از جمله موانع متعدد، در مسير مشارکت و نقش آفريني زنان که مي توان آنرا به عوامل فردي، خانوادگي، اجتماعي تقسيم بندي کرد، پايين بودن سطح سواد زنان روستايي، حجم زياد فعاليت زنان و افزايش کار داخل و خارج از خانه به دلايل مختلف از جمله مهاجرت فصلي مردان و تنوع زياد کار زنان روستايي(بچه داري، امور منزل، کشاورزي، صنايع دستي، دامپروري و...)، سو» تغذيه و پايين بودن ضريب سلامت و بهداشت فردي، بافت مردسالاري جامعه و تعصبات خانوادگي به صورت موافقت نکردن پدر يا همسر با حضور زنان در فعاليتهاي اجتماعي و اقتصادي به دلايل مختلف فرهنگي و يا تمايل نداشتن به از دست دادن نيروي کار منزل، باور و نگرش منفي نسبت به توانايي زنان و تبعيض هاي جنسيتي، فقر اقتصادي خانواده، آداب و سنن غلط نظير خرافات، تقدير گرايي و...، دسترسي پايين زنان به اعتبارات و تسهيلات نهادها و عوامل توليد، دور از دسترس بودن خدمات ترويجي، جهت گيري فعاليت هاي اجتماعي و برنامه هاي مشارکتي به سمت مردان، کمبود متخصصان زن در جهت آموزش زنان روستايي، مشکلات دسترسي به خدمات و تسهيلات اجتماعي و بهداشتي، پايين بودن دستمزد زنان روستايي در مقايسه با مردان، حضور بسيار اندک سازمان هاي غير دولتي زنان براي پي گيري مسائل و مشکلات زنان روستايي، حضور کم زنان در مديريت روستا و نهاد ده ياري مي باشد.بايد اظهار داشت که در مشارکت فعال و کارآمد زنان در توسعه، ابتدا بايد نقش آنان در جريان توسعه به درستي مشخص شود و سپس موانع مربوط به ايفاي نقش آنان شناسايي شود. مشارکت به معناي حضور زنان در تمام مراحل توسعه، بررسي نيازها، شناسايي مشکلات، برنامه ريزي، مديريت، اجرا و ارزشيابي است. برابري مشارکت در يک جامعه مردسالار به آساني به دست نخواهد آمد، چنين امري نيازمند مشارکت دادن زنان، به ويژه زنان روستايي در پروژه هايي است که آنان در آن به نحوي ذي نفع هستند. هرچند ظاهرا هيچ تفاوتي از بابت جنسيت در برنامه هاي توسعه مشارکت وجود نداشته، ولي واقعيت اين است که زنان کمتر از مردان مورد توجه برنامه هاي مشارکتي قرار گرفته اند و اغلب اين برنامه ها براي مردان برنامه ريزي شده اند. در نهايت نگاه مثبت برنامه ريزان امر توسعه به مشارکت زنان روستايي، کمک شاياني به ارتقاي موقعيت يک خانواده بهره مند روستايي خواهد رساند و عاملي جهت کاهش شکاف ميان خانواده هاي شهري و روستايي خواهد گرديد.

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیستم مهر 1388ساعت 4:47  توسط م. ساغری  | 

خسته ام از این کویر، این کویر کور و پیر
این هبوط بی دلیل این سقوط ناگذیر
آسمان بی هدف، بادهای بی طرف
ابرهای سربه راه، بیدهای سربه زیر
ای نظاره شگفت ای نگاه ناگهان
ای هماره در نظر ای هنوز بی نظیر
آیه آیه ات صریح سوره سوره ات فصیح
مثل خطی از هبوط مثل سطری از کویر
مثل شعر ناگهان مثل گریه بی امان
مثل لحظه های وحی، اجتناب ناپذیر
ای مسافر غریب، در دیار خویشتن
با تو آشنا شدم با تو در همین مسیر
از کویر سوت و کور تا مرا صدا زدی
دیدمت ولی چه دور دیدمت ولی چه دیر
این تویی در آن طرف پشت میله ها رها
این منم در این طرف پشت میله ها اسیر
دست خسته مرا مثل کودکی بگیر
با خودت مرا ببر، خسته ام از این کویر

+ نوشته شده در  سه شنبه یازدهم فروردین 1388ساعت 11:51  توسط م. ساغری  | 

گره گشای

اثر:

 پروین اعتصامی

 

پیرمردی مفلس و برگشته بخت

روزگاری داشت ناهموار و سخت

هم پسر هم دخترش بیمار بود

هم بلای فقر و هم تیمار بود

این دوا می‌خواستی آن یک پزشک

این غذایش آه بودی آن سرشک

این عسل می‌خواست آن یک شوربا

این لحافش پاره بود آن یک قبا

روزها می‌رفت بر بازار و کوی

نان طلب می‌کرد و می‌برد آبروی

دست بر هر خود پسندی می‌گشود

تا پشیزی بر پشیزی می‌فزود

هر اسیری را روان می‌شد ز پی

تا مگر پیراهنی بخشد به وی

شب به‌سوی خانه می‌آمد زبون

قالب از نیرو تهی دل پر زخون

روز سائل بود و شب بیماردار

روز از مردم، شب از خود شرمسار

 

صبگاهی رفت و از اهل کرم

کس ندانش نه پشیز و نه دِرم

از دری می‌رفت حیران بر دری

رهنمود اما نه پایی نه سری

ناشمرده برزن و کویی نماند

دیگرش پای تکاپویی نماند

درهمی در دست و در دامن نداشت

سازوبرگ خانه برگشتن نداشت

 

رفت سوی آسیا هنگام شام

گندمش بخشید دهقان یک دو جام

زد گره در دامن آن گندم فقیر

شد روان و گفت که‌ای حی قدیر

گر تو پیش‌اری به فضل خویش دست

برگشایی هر گره که‌ایم بست

چون کنم یارب در این فصل شتا

من علیلم کودکانم ناشتا

می‌خرید این گندم ار یک‌جای کس

هم عسل زان می‌خریدم هم عدس

آن عدس با شوربا می‌ریختم

وان عسل با آب می‌آمیخنم

درد اگر باشد یکی دارو یکی است

جان فدای او که درد او یکی است

بس گره بگشوده‌ای از هر قبیل

این گره نیز بگشا ای جلیل

 

این دعا می‌کرد و می‌پیمود راه

ناگه افتادش به پیش پا نگاه

دید گفتارش فساد انگیخته

وان گره بگشوده گندم ریخته

بااااانگ بر زد که‌ای خدای داد گر

چون تو دانایی نمی‌داند مگر؟!؟!!

سال‌ها نرد خدایی باختی

این گره را زان‌گره نشناختی؟!؟!

این چه‌کار است ای خدای شهر و ده

فرق‌ها بود این گره را زان گره

چون نمی‌بیند چو تو بیننده‌ای

کاین گره را برگشاید بنده‌ای

تا که بر دست تو دادم کار را

ناشتا بگذاشتی بیمار را!؟!؟

هرچه در غربال دیدی بیختی!؟

هم عسل هم شوربا را ریختی؟!؟!؟

من تو را کی گفتم ای یار عزیز

که‌ای گره بگشای و گندم را بریز؟؟!

ابلهی کردم که گفتم ای خدای!؟

گرتوانی این گره را برگشای!؟؟

آن گره را گر نیارستی گشود

این گره بگشودنت دیگر چه بود؟!؟!؟!!؟؟!

من خداوندی ندیدم زین نمط

ییییییک گره بگشودی و آن هم غلط؟!؟!؟!!!!!

 

الغرض برگشت مسکین دردناک

تا مگر برچیند آن گندم ز خاک

چون برای جستجو خم کرد سر

دید افتاده یکی همیان زر

سجده کرد و گفت که‌ای رب‌ودود

من چه دانستم تو را حکمت چه بود!؟

هر بلایی که‌از تو آید رحمتی است

هر که را فقری دهی آن دولتیاست

تو بسی زاندیشه برتر بوده‌ای

هر چه فرمان است خود فرموده‌ای

زان به تاریکی گذاری بنده‌را

تا ببیند آن رخ تابنده را

تیشه زان بر هر برگ‌وبندم زنند

تا که با لطف تو پیوندم زنند

hگر کسی را از تو دردی شد نصیب

هم سرانجامش تو گردیدی طبیب

هرکه مسکین و پریشان تو بود

خود نمی‌دانست و مهمان تو بود

رزق زان معنی ندادندم خسان

تا ترا دانم خدای بی‌کسان

ناتوانی زان دهی بر تندرست

تا بداند کان‌چه دارد زانِ توست

زان به درها بردی این درویش را

تا که بشناسد خدای خویش را

اندر این پستی قضایم زان فکند

تا تورا جویم، تورا خوانم بلند

من به مردم داشتم روی نیاز

گرچه روز و شب در حق بود باز

من بسی دیدم خداوندان مال

تو کریمی ای خدای ذوالجلال

بر در دونان چو افتادم ز پای

هم تو دستم را گرفتی ای خدای

گندم را ریختی تا زر دهی

رشته‌ام بردی که تا گوهر دهی

 

در تو پروین نیست فکر و عقل و هوش

ورنه دیگ حق نمی‌افتد ز جوش

+ نوشته شده در  پنجشنبه سوم بهمن 1387ساعت 10:58  توسط م. ساغری  |